نگاهی به شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها در مقاتل

نگاهی به شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها در مقاتل

در كتاب «عوالم العلوم» و بعضي كتب ديگر روايت شده است كه در ميان اسيران دختر كوچكي از امام حسين عليه السلام باقي مانده بود، و اسم او بنا بر قولي رقيّه، و از عمر شريفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسيار دوست مي داشت، و آن دخترك بعد از شهادت پدر شب و روز گريه مي كرد، كه از گريه ي او دل اهل بيت مجروح مي شد و دائماً از اهل بيت سؤال مي كرد كه پدر من كجا رفت؟ و چرا از من دوري نمود؟...(1)

يكي از مصيبت هايي كه در شام براي اهل بيت عليهم السلام رخ داد، شهادت طفل عزيز، حضرت رقيّه خاتون عليها السلام بود.(2)

عماد الدين طبري رحمةالله از كتاب «الحاوية» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از كودكان پنهان مي داشتند و مي گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند.
امام حسين عليه السلام دختري چهار ساله داشت، شبي با حالت پريشاني از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين عليه السلام كجاست؟ اكنون او را ديدم!
زنان و كودكان از شنيدن اين سخن گريان شدند و شيون از ايشان برخاست.
يزيد از خواب بيدار شد و گفت: چه خبر است؟ جريان را به او خبر دادند.
آن لعين دستور داد سر پدر را براي او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.
گفت: اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست. آن كودك هراسان شد، ترسيد و فرياد بر آورد، بعد مريض شد و در همان روزها در دمشق از دنيا رفت.(3)

در بعضي كتب چنين نقل شده كه:دستمالي روي سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. پرده از آن بر گرفت و گفت: اين سر كيست؟
گفتند: سر پدر توست. سر را از ميان طشت برداشت و به سينه گرفت و مي گفت:
«يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه؟ يا أبَتاهُ، مَنْ لِلْيتيمة حَتّي تَكْبُر»
«پدر جان، كي تو را با خونت خضاب كرد! اي پدر كه رگهاي گردنت را بريد! اي پدر، كي مرا در كودكي يتيم كرد! پدر جان، بعد از تو به كه اميد وار باشيم؟ پدرجان، اين دختر يتيم را كي نگهداري و بزرگ كند!».
و از اين سخنان با او گفت، تا اينكه لب بر دهان شريف پدر نهاد و سخت بگريست تا غش كرد و از هوش رفت. چون او را حركت دادند از دنيا رفته بود.
اهل بيت چون اين بديدند، صدا به گريه بلند كردند و داغشان تازه شد، و همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گريستند.(4)

چون اولاد رسول و ذراري فاطمه بتول عليها سلام را در خرابه ي شام منزل دادند، آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده، صبح و شام براي جوانان شهيد خود در ناله و نوحه بودند. عصرها كه مي شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف مي كشيدند، مي ديدند كه مردم شام خرّم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهيّه كرده به خانه هاي خود مي روند.
 آن طفلان خسته مانند مرغان پر شكسته دامن عمّه را مي گرفتند كه اي عمّه، مگر ما خانه نداريم؟ مگر بابا نداريم؟
مي فرمود: چرا نور ديدگان، خانه هاي شما در مدينه، و باباي شما به سفر رفته است.
در ميان آنها دختركي بود از امام عليه السلام به نام فاطمه كه درد هجران كشيده، گرسنگي و تشنگي ها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده، بر بالاي شتر برهنه راه درازي پيموده، كعب نيزه و تازيانه خورده.
پدر او را خيلي دوست مي داشت، محبّت اين دختر در دل امام عليه السلام منزل گرفته بود، هميشه در كنار پدر مي نشست و دم به دم مانند دسته گل او را مي بوسيد، و شبها هم در بغل امام عليه السلام مي خوابيد...
پيوسته احوال پدر مي پرسيد و گريه مي كرد كه «أيْنَ أبي وَ والدي وَ الْمُحامي عَنّي».
به هر نحوي كه بود زنها او را آرام مي كردند، تا آن كه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام رسيدند. در بين راه از رنج شتر سواري به تنگ آمده بود، به خواهرش سكينه مي گفت:«أيا أ ُختَ، قَدْ ذابَتْ مِنَ السَّيْر مُهْجَتي»
«خواهرم اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شد».
از اين ساربان بي رحم درخواست كن ساعتي شتر را نگاه دارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم، از ساربان بپرس كي به منزل مي رسيم...
در يكي از شب ها در آن منزل خرابه، شور ديدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشك مي ريخت، سر روي خاك نهاد آن قدر گريه كرد كه زمين از اشك چشمش گل شد. در اين اثنا به خواب رفت.خواب پدر ديد، از خواب بيدار شد، فَبَك وَ تَقُول: وا أَبتاهُ، واقُرَّةَ عَيناهُ، واحُسَيناهُ، چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند...
هر چه خواستند او را آرام كنند ممكن نشد. امام زين العابدين عليه السلام پيش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه چسبانيد و تسلّي مي داد. آن مظلومه آرام نمي گرفت و نوحه مي كرد، آن قدر روي دامن حضرت گريه كرد«حَتّي غُشيَ عَليهْا وَ انْقَطعَ نَفَسُها»
«تا آن كه غش كرد و نفس او قطع شد».
امام به گريه درآمد. اهل بيت به شيون آمدند«فَضجُّوا بِالْبُكاءِ و جَدَّدُوا الْأَحْزانَ وَ حَثُّوا عَلي رُؤُسِهمُ التُّرابَ، وَ لَطمُوا الْخُدودَ وَ شَقُّوا الْجُيوبَ، وَ قامَ الصِّياحُ».
آن ويرانه از ناله اسيران يك پارچه گريه شد.
دختر بيهوش افتاده بود و مخدّرات در خروش بر سر مي زدند و به سينه مي كوبيدند. خاك بر سر مي كردند گريبان مي دريدند، كه صداي ايشان در قصر به گوش يزيد رسيد.
طاهر بن عبدالله دمشقي گويد: سر يزيد روي زانوي من بود. سر پسر فاطمه هم در ميان طشت بود، همين كه شيون از خرابه بلند شد، ديدم سرپوش از طبق به كنار رفت، سر بلند شد تا نزديك بام قصر، به صوت بلند فرمود:«أُخْتي سَكِّتي اِبْنَتي»
«خواهرم زينب، دخترم را ساكت كن».
طاهر گويد: ديدم آن سر برگشت رو به يزيد كرد و فرمود: يا يزيد، من با تو چه كرده بودم، كه مرا كشتي و عيالم را اسير كردي؟!
يزيد از اين ندا و از آن صدا سر برداشت، پرسيد: طاهر چه خبر است؟
گفتم: نمي دانم در خرابه چه اتّفاق افتاده ولي ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت.
يزيد غلامي فرستاد كه خبري بياورد. غلام آمد و واقعه را براي يزيد نقل كرد.
آن ملعون گفت: سر پدرش را براي او ببريد تا آرام گيرد.
آن سر مطهّر را در طشت نهادند و رو به خرابه آوردند، و در حالي كه پرده بر روي آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده را برداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد، «فَانْكَبَّتْ عَليهِ تقَبَّلُهُ و تَبْكي و تَضربُ علي رَأسُها و وَجْهِها حَتّي امْتَلأَ فَمُها بِالدَّم»
«خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را مي بوسيد و بر سر و صورت خود مي زد تا اينكه دهانش پر از خون شد».(5)

و در «منتخب» آمده است كه او پدرش را مخاطب قرار داده مي فرمود:«يا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذي خَضبكَ بِدِمائكَ»
«پدر جان، كي صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».
«يا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذي قَطع و ريدَيْكَ!»
«پدر جان، چه كسي رگهاي گردنت را بريده است؟».
«يا أبتاه، منْ ذا الَّذي أيْتمني علي صغر سِنّي»
«پدر جان، كدام ظالم مرا در كودكي يتيم كرده است؟».
«يا أبتاهُ، منْ لِلْيَتيمة حتّي تَكْبُر»
«پدرجان، كي متكفّل يتيمه ات مي شود تا بزرگ شود؟».
«يا أبتاهُ، منْ للنّساءِ الحاسرات»
«پدر جان، چه كسي به فرياد اين زنان سر برهنه مي رسد؟»
«يا أبتاهُ، منْ للْأَرامِلِ المسْبيّاتِ»
«پدر جان، چه كسي دادرسي از اين زنان بيوه و اسير مي كند؟».
«يا أبتاهُ، منْ للْعيونِ الْباكياتِ»
«پدر جان، چه كسي نظر مرحمتي به سوي اين چشمهاي گريان (ما كند كه شب و روز در فراق تو گريه) مي كند؟».
«يا أبتاهُ، مَنْ لِلضّايعاتِ الْغريبات»
«پدرجان، كي متوجّه اين زنان بي صاحب، غريب خواهد شد؟»
«يا أبَتاهُ، مَنْ لَلشُّعورِ الْمَنْشورات»
«پدرجان، كي از براي اين موهاي پريشان خواهد بود؟».
«يا أبتاهُ، منْ بَعْدكَ واخَيْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد از تو داد از نا اميدي!».
«يا أبتاهُ، منْ بَعدكَ وا غُرْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد ا زتو داد از غريبي و بي كسي!».
«يا أبتاهُ، لَيْتني كُنت لَك الْفِداء»
«پدر جان، كاش من فداي تو مي شدم».
«يا أبتاهُ، لَيْتني كَنت قَبل هذا الْيَومِ عمياءَ»
«پدر جان، كاش من پيش از اين روز كور شده بودم، و تو را به اين حال نمي ديدم».
«يا أبتاهُ، لَيْتني وُسدتُ الثَّري و لا أري شَيبكَ مُخضَّباً بِالدّماء»
«پدر جان، كاش مرا در زير خاك پنهان كرده بودند و نمي ديدم كه محاسن مباركت به خون خضاب شده باشد».
آن معصومه نوحه مي كرد و اشك مي ريخت تا آن كه نَفَس او به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت، مثل مرغ سركنده، گاهي سر را به طرف راست مي نهاد و مي بوسيد و بر سر مي زد، و زماني به چپ مي گذارد و مي بوسيد...
پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طويلي از سخن افتاد گريست «فَناديِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إليَّ إليَّ، هَلُمّي فَأنا لَك بِالانْتظار. فغُشيَ عليها غشْوةً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ كوها فَإذا هيَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنيا...»
«آن رأس شريف دختر را صدا كرد كه به سوي من بيا، من منتظرت هستم، او غش كرد و ديگر به هوش نيامد، چون او را حركت دادند متوجّه شدند كه روح شريفش از بدن مفارقت كرده و به خدمت پدر شتافته است».(6)


راوي گويد: وقتي كه خواستند نعش آن يتيم را از خاك خرابه بردارند علمهاي سياه بر پا كرده بودند و مردان و زنان شامي همه جمع شده گريه و ناله مي كردند و سنگ بر سر و سينه مي زدند. او را غسل دادند و كفن نمودند(7) و بر او نماز گزاردند و دفن نمودند، كه الان قبر او معلوم و مشهور است.(8)

در كتاب «وقايع الشهور و الأيّام» مرحوم آية الله بيرجندي آمده است كه دختر كوچك امام حسين عليه السلام روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات كرد. چنانكه همين مطلب در كتاب «رياض القدس» نيز نقل شده است.


و در قصيده ي شيوا و سوزناك سيف بن عَميره (صحابي بزرگ امام صادق و امام كاظم عليهما السلام ) نيز در دو جا از اين نازدانه سخن به ميان آمده: 

وَ رقيّة رَقَّ الْحسودَ لِضعْفِها               وَ غَدا ليَعْذِرَها الَّذي لَمْ يعْذَر

لَمْ أَنْسها و سكينة و رقيَّة                  يَبْكينهُ بِتَحسُّرٍ و تَزفُّرٍ(10)


از حميد بن مسلم نقل شده كه چون حضرت علي اصغر شهيد شد... دختراني از خيمه بيرون دويدند، و خود را بر روي نعش آن طفل شهيد انداختند... و آن دختران فاطمه و سكينه و رقيّه بودند.(11)

چون امام حسين عليه السلام مانع شدند از اينكه امام سجّاد عليه السلام به ميدان برود، فرمودند: فرزندم، تو پاكترين فرزندان من و افضل عترتم مي باشي، و جانشين من بر زنان و كودكانم هستي... آنگاه با صداي بلند فرمود: اي زينب، و اي اُمّ كلثوم، و اي سكينه و اي رقيّه و اي فاطمه، سخن مرا بشنويد، بدانيد اين پسرم خليفه و جانشين من بر شماست، او امام و پيشوا است كه اطاعتش بر شما واجب است.(12)

منبع:www.aviny.com

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

حرم حضرت رقیه (س)

 

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

دلتنگ از نديدن خورشيد و ماه بود

دلواپس و غريب و نشسته به راه بود

بابا به روي نيزه و او در قفاي نِي

چشمش به سوي دلبر و گرم نگاه بود

بادست هاي بسته و خون لخته هاي سر

کارمدام چشم و لبش اشک و آه بود

رويش سپيد، نام پدر برده بر لبش

امّا ز تازيانه کبود و سياه بود

باگيسوان سوخته و قامتي کمان

در شعله هاي طعنه بدون پناه بود

پشت ستم شکست ز شمشير گريه اش

او يک تنه براي پدر يک سپاه بود

آيينه را به نيت قربت شکسته اند

اين سنگ ها تقاص کدامين گناه بود...؟

 

شاعر: وحید کردلو

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

ین صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت آزار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته است

خود را میان یک در ودیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

سوغات مکه توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم 

 

شاعر: کاظم بهمنی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

بابا  بیا  که  خــواب  به  چشمم  نمی رود

یک  لحـظـه  از  نگاه  تو  یـــادم   نمی رود

 

شد گیــسویم سفید به  ما هم سری بزن

از  خانه ی  یزید  به  ما  هـــم  سری  بزن

 

تا  زنده ام  به  دور  تو  می گــردم   ای پدر

بایـد  تو  را  به  دسـت  می آوردم   ای پدر

 

اینجا  کسی  بدون تو خوابش نبرده  است

اصلاً کسی نمانده که سیلی نخورده است

 

عــمه به  جای تــک تــک ما تازیــانه خورد

عـــمه  برای  تــک تـــک  ما  تازیــانه خورد

 

بابا  ببیـــن  که  زجــر چه آورده بر ســـرم

از  مــــن  نمانده  غــیر نفــسهای آخـــرم

 

جرمـــم فـــقط بـهانه ی بابا گرفـــتن است

افتــادن  ز ناقــه  خودش  پا گـــرفتن است

 

آنجا  که  مـن ز  ناقه  زمین  خوردم  ای  پدر

گـــر  مادرت  نــبود  که می مــردم  ای  پدر

 

ســـیلی دســت زجــر که پیدام کرده است

دور از عــــمو یک عالــــمه دعوام  کرده است

 

موی   مــرا   کشـــــید  ســرم  درد  می کند

از  آن  لگـــد  که   زد  کمـــرم   درد   می کند

 

رویـــم  شبـــیه  صورت  زهـــرا  کبــود   شد

مویـــم  ســفید  قبــل  ســفر  که نبـــود شد

(صابر خراساني)

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم

از پای پُر از آبله دلگیر شدم

 

از بسکه مزاحمت فراهم کردم

شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

 

گفتی که پدر مسافرت رفته و من

صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

 

من بی تو چگونه از زمین برخیزم

باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

 

یک موی سیاه بین گیسویم نیست

سنی نگذشته از من و پیر شدم

 

از نَسل علی بودنِ من باعث شد

در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم

شعر در وصف حضرت رقیه (س)


سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد

حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

 

حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی

در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

 

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،

موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

 

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...

یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

 

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت

پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

 

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است

سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

 

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه

اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

 

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد

دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

 

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،

چشمش به دنبال علی اصغری باشد

 

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار

در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

 

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب

«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

 

بابا! مرا با خود ببر، می‌ترسم آن بدمست

در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

 

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم

در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

 

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه

شاید برای او شب راحت تری باشد؟

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند

بر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنند

وقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبت

ابليس ها به باورمان سنگ مي زنند

وقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسد

سمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنند

ازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!

اين كورها به مادرمان سنگ مي زنند

بغض علي بهانه ي خوبي برايشان

حتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنند

آن دختري كه با پدرش رفت و دور شد...

در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شد

گفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيست

مردم لباس خاكي ما خنده دار نيست

مردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهر

گرداندن زنان حرم افتخار نيست

اي بزدلان! ز بام به ما سنگ مي زنيد

در دستهاي بسته ي ما ذوالفقار نيست

در سختي و بلا به خدا تكيه مي كنيم

سر مي دهيم در ره او، اين شعار نيست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنيد

پاي سر بريده كه جاي قمار نيست!

خون گريه مي كني!؟ به تو حق مي دهم

ديگر وسط  كشيده شده حرف  آبرو

ياقوت سرخ باور من را فروختند

بازار شام معجر من را فروختند

آهسته گريه كن پدرم! نشنود عمو

چادر نماز مادر من را فروختند

از بسكه فكر منفعت اين چپاولند

با خون و پوست، زيور من را فروختند

سودي نداشت زلف پريشان و سوخته

با يك نظر گلِ ِ سرِ من را فروختند

با چند ضربه چوبِ حراجِ كنار طشت

الماس اشك خواهر من را فروختند

كار از تمسخر لب يحيي گذشته است

از خيزران بپرس چه برما گذشته است

 شاعر : وحید قاسمی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)


و ای روی تو کبود ز سیلی روسیاه

گشتی تو هم ز زندگی خویش ناامید

ای وارث خمیدگی و گیسوی سپید

*****

من پا به پای عمه، پدر، خوانده ام نماز

گاهی به خارها و گهی بر سر جهاز

گاهی به روز تار و گهی در شب دراز

گاهی به کوچه ها به میان غنا و ساز

اما نبود آب وضویی برابرم

کردم تیمم از سر پرخاک خواهرم

*****

بلبل ز دیدن گل خود بی قرار بود

پروانه وار در شرر شمع، زار بود

هر دیده اش چو بارش ابر بهار بود

عطشان وصل یار و لقای نگار بود

طوطی جان او ز قفس پرکشید و رفت

هر هفت خط جام بلا سرکشید و رفت

شاعر  سید علی احمدی

 

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

دلــم بــهـــانـــه روی تــو را گـرفــتـــه بـیــا

بـس اسـت دوریِ مــان ای پــدر بـیــا دیگــر

رقـیــه دخـتـــر نــازت مـگـــر نــبـــودم مــن

دلــم گــرفــت مــرا هـــم بــبـــر بـیــا دیگــر

 

نمـانـــد چهـــره بـرایــم مـگـــر نمی دانـی

کـه دست های بزرگ و زخـیــم یعنـی چــه

مـرا زدنــد چـو آنــان که بی کـس و کـارنــد

مگــر یـتـیــم شـدم مــن یتـیــم یعنـی چــه

 

گـمــان دخـتــرت ایـن بـــود وقــت آمـدنــت

دو دســت حـلقـــه کنــم دور گـردنــت ، اما

تـو آمـدی و گمـانـم شـد حسـرتـی بــر دل

بـخـــواب دلـبــــر زهــرا بـه دامـــنـــم بــابــا

 

بـزن تـو بـوسـه بـه رویــم فـقـط کمـی آرام

چــرا کـه خــون نـشــود آن لبـان خشکیــده

بـرای ایـن کـه دگــر بـوسـه هـم ضــرر دارد

بــرای چــهــره ایـن دخــتـــرت کـه رنجیــده

 

شنید دختر شامی که گوش من پاره ست

به خنده خواست که آتش به جان من بدهد

به دسـت مـوی خـودش را کنــار می زد تـا

دو گــوشــــواره خــــود را نـشــان من بدهد

 

ســر تــو گـشـتــه مـه روشـن خـرابــه مــا

چـــرا بــه روی لبــت جـــای خـیـــزران داری

مـگــر سفــر به کجا رفته ای که خاکستــر

نـشـسـتــه روی محـاصـن و بـوی نـان داری

 

شاعر : سید محسن حبیب الله پور

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

یا بر سر من از سر نی سایبان بده

یا بر بلندْ نیزه مرا آشیان بده

با گیسوی رها شده در دست بادها

از نی مسیر قافله ات را نشان بده

جانم به لب رسیده ولی جان نداده ام

گفتم به دل که صبر کن و امتحان بده

نیزه سوار گشته ای و تند می روی

جا مانده ام برای رسیدن زمان بده

پایم دگر برای خودم نیست، باغبان

بر ساقه های مرده ی من باز جان بده

«خون» تو و «حجاب» من ارکان کربلاست

کشتی به گل نشسته مرا بادبان بده

شاعر : محسن عرب خالقی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

درون دشت شقایق قناریم بابا

نظر نما تو بر این بی قراریم بابا

حکایتی است فراق و ندیدن یوسف

شبانه روز در این سوگواریم بابا

خوش آمدی به سر سفره ی یتیمانه

خجا لتم به برت از نداریم بابا

رمق نبود که جارو زنم در این ویران

ببخش برمن  این خانه داریم بابا

تمام دخترکان محله ی شامی

زدند خنده بر این اشک و زاریم بابا

خدا گواه ، عمه گواه ، این خرابه هم شاهد

ز دست زجر حرامی فراریم بابا

ز بس که موی مرا کشیده بی تابم

ببوس زخم سر لاله کاریم بابا

به جان عمه ی مظلومه ام نمی مانم

بیا ببین که منم جز این یتیمانم

 

شاعر : محمد عطاءالهی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

شهزاده ام دارای چندین منصب هستم

تنها دلیل گردش روز و شب هستم

یا اهل العالم من حسینی مذهب هستم

این روزها رنگین کمان زینب هستم

 

دور و بر چشمانم آبیْ آسمانی ست

پیشانی ام نیلی و رویم ارغوانی ست

 

هرچند پروبالم شکسته استوارم

مانند کوهی با صلابت باوقارم

منزل به منزل آمدم دنبال یارم

از گریه هایم تا ابد دست برندارم

 

ریحانه ی شاه شهید کربلایم

با اشک و آهم انقلابی مینمایم

 

من روزگاری همنشین یاس بودم

راوی شور عشق با احساس بودم

من افتخار شانه ی عباس بودم

بر چادرم از کودکی حساس بودم

 

آمد سرم از آنچه میترسیدم آخر

توپ و تشر با تازیانه دیدم آخر

 

آنچه نبایستی شود شد بین بازار

دستی به روی ما بلند شد بین بازار

روزی مان مشت و لگد شد بین بازار

تفریح شان هم حرف بد شد بین بازار

 

با تهمت و با ناسزا و بد دهانی

رقاصه های شام کردند چشم چرانی

 

هُو میکنند دیگر مرا هم بازیانم

وقتی که چون مادربزرگم قدکمانم

نه آب و نانی مانده نه تاب و توانم

خشکیده نایم از عطش ، حتی لبانم

 

میسوزد و میسوزد و میسوزد هر روز

وای از سنان و هتک حرمت های دیروز

 

نه... نه نگویید باز فردا خواهد آمد

از آسمان آن سوی ابرا خواهد آمد

من خواب دیدم "یابن الزهرا" خواهد آمد

امشب یقین دارم که بابا خواهم آمد

 

چشم انتظارم از سفر بابا بیاید

باپای خودشد شد نشد پس با...بیاید

 

او آمد و دستی به روی سر کشیدم

دستی به رگ هایی که از حنجر...کشیدم

آهی شرربار از دل مضطر کشیدم

یک یاحسین گفتم همانجا پر کشیدم

 

گفتم به عمه زود رفع دردسر کن

زودی برو غساله ای راهم خبرکن

شاعر : علیرضا خاکساری

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

شام تاریک مرا نیست به جز تو سحری

بی تو من ماندم و این غائله ی در به دری

کاش می آمدی و فاصله ها کم می شد

کاش می شد که بیایی و مرا هم ببری

روز و شب منتظرم تا زِ سفر برگردی

روز و شب رفت ولی از تو نیامد خبری

از همان روز که رفتی و حرم تنها شد

به خدا گشت نصیبم همه جا خون جگری

قاصدک گفت : که بابای من از ره آمد

ناگهان چشم من افتاد به طشتی و سری...

شب ویرانه ی من با سر تو روشن شد

تو به تاریکی این شام خرابه قمری

لب خونین تو بابا دل من را خون کرد

کاش بر حال دل خسته ی من پی نبری

هرکسی آمد و از پیکر تو چیزی برد..

سهم من از همه ی پیکر تو... مختصری

مثل خیمه دل من سوخت در آن عصر عطش

تونبودی که برایم کنی آنجا پدری

حاضرم تا که فقط با تو بیایم بابا

حاضری تا که تو هم مثل من امشب بپری

ناله ای نیست که از غصّه بنالَم ، عمّه

امشب از راه وفا کن تو حلالَم ، عمّه

شاعر : اسماعیل شبرنگ

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

۲۰روز و اندی است غم غربت گرفته ام

افسرده و شکسته و محنت گرفته ام

اذن دخول دیدن تو گریه کردن است

با گریه برتو مزد عبادت گرفته ام

امشب برای اینکه به سوی تو بپرم

از جانب خدای تو رخصت گرفته ام

شرمنده ام که زودتر ازعمه جان پدر...

از خواهرت اجازه ی صحبت گرفته ام

چندی ست که حال و روز دلم دیدنی شده

چندی ست که رنگ و بوی شهادت گرفته ام

این تکه روسری که سرم هست عاریه است

از شامیان سه روزه امانت گرفته ام

این بازوی شکسته و این چهره ی کبود

سوغاتی است که من ز اسارت گرفته ام

مانند مادرت کمرم درد می کند

این درد را ز پای جسارت گرفته ام

شهزاده ام ولی دو سه روز است بدون تو

در این خرابه شکل رعیت گرفته ام

دیگر زبان دخترکت وا نمی شود

با با باب ببین مر مرا که لک لکنت گرفته ام

ای کعبة الحرام رقیه ببین مرا

از خون دوباره غسل زیارت گرفته ام

 

شاعر : علیرضا خاکساری

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

امـشـب به دل درد و غـمـی جـانـکـاه دارم

خـــورشـــیـــد روی نـــیـــزه را در راه دارم

 

مـات رخـش در کـنـج ایـن ویـرانـه هـسـتـم

صــحـبـت بـه لـکـنـت بـا  سـر آن شاه دارم

 

بــهــر پـذیــرایــی راســت شــاه بــی تــن

بــرلــب به جــای خــنـــده تـــنـــها آه دارم

 

رنــج سـفـر را بـا تـو مـیـگـویـم پــدر جــان

امـــــا ز گــــفــــتـــن در دلــم اکــراه دارم

 

از نـاقـه افـتـادم ولـی بــا کـس نـگـفـتـم ؟

دردی مــیــان اسـتـخــوان گــه گــاه دارم

 

قـرآن بـخـوان ای قــاری لــب تـشـنـه من

تـا شـامـیـان فـهـمـنـد مـن هـمــراه دارم

 

ایـن شـامـیـان گـویـی نـمـی دانـنـد بـابـا

من هــم عـمـویـی مـثـل قـرص ماه دارم

 

آمــاده رفـتـن شـدم یـک حــرف مــانــده

آن حـــرف را بـــا شـــیـــعـــه آگـــاه دارم

 

من شافع صحرای محشرگشته ام چون

اذن شـفــاعــت هــمــچــو ثـارالـلـه دارم

شاعر : حامد ظفر

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

 

آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده

چه قدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده

 

زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم

علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟!

 

وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است!

هر کجای بدنم می نگرم زخم شده

 

قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟

به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده

 

جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن

جای این چند موی مختصرم زخم شده

 

موی کم پشت مرا دختر شام از جا کند

حقّ من نیست که این گونه سرم زخم شده

 

جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم

سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده

 

زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!!!

زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده

 

شاعر : محمد فردوسی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

شهر شام و شروع ماتم بعد

همه در دست نیزه و نیرنگ

چه شده شهر غرق در شادی

آن طرف آتش و هزاران سنگ

............

ای امان از دل رباب حزین

دل زینب هماره بی تاب است

بین سرها ، سری بود کوچک

بر سر نی، علی که در خواب است

..............

کاروانی اسیر آمده است

هلهله، شادی و جسارت ها

بهر این قافله شده تکرار

قتل و غارت پی اسارت ها

.................

گویمت من هماره تکراریست

داستان سه ساله، زخم نمک

میخ در پشت فاطمه لرزاند

مادر و شهر شام و باغ فدک

شاعر : محمد مهدی عبدالهی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

ماجرایست ماجرای سرت

به لبم بود روضه های سرت

همه جاپشت نیزه ی سرتو

دخترت رفت پابه پای سرت

حسرت دخترت فقط این است

سرمن بود کاش جای سرت

نیزه دارتو باهمه لج کرد

دردسرشد پدربرای سرت

لب نی، سنگ، بی هوا سیلی

هرچه آمد سرم فدای سرت

چقدر مشکل است تشخیصت

نا مرتب شده نمای سرت

چه به این روز دختر آوردی

از سر نیزه سردر آوردی

 

جای سالم نمانده در تن من

آه زجر آوراست ماندن من

پاره شد تا لباس من خندید

چقدر بی حیاست دشمن من

چقدر وحشیانه می انداخت

غل وزنجیر رابه گردن من

بازوی من شکست وبی حس شد

مثل عمه شده شکستن من

غیرت عمه رابه جوش آورد

به روی خاک ها نشستن من

پدرم با سر آمده یعنی

شده نزدیک وقت رفتن من

شانه ام تیر می کشد بابا

بار زنجیر می کشد بابا

 

از روی ناقه دخترت افتاد

مثل افتادن پرت افتاد

سرت از روی نیزه های بلند

تاکه افتاد خواهرت افتاد

سر اصغر کنار ناقه من

از روی نیزه با سرت افتاد

او یک تازیانه وحشی

به سروروی دخترت افتاد

بی هوا تاکه زجر من را زد

دخترت یاد مادرت افتاد

گفتم ای شمر بشکند دستت

چشم من تا به حنجرت افتاد

شب آخر رسیده می دانم

عمر من سر رسیده می دانم

شاعر : مسعود اصلانی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

آیینه آمدی سحری در خرابه ام

خیلی شبیه روی تو شد روی من پدر

تو در تنور رفتی و موی تو کم شده

در بین شعله سوخته گیسوی من پدر

 

هنگام پبشواز سر تو به این سرا

من فکر یک عصا نکنم می خورم زمین

پایم شکسته است و کمی ره که می روم

تکیه به بچه ها نکنم می خورم زمین

 

از بس دویده ام به بیابان به روی خار

پای سراسر آبله ام را نگاه کن

زنجیر ها به بازوی من جا گذاشتند

زخم سیاه سلسله ام را نگاه کن

 

دور و برم تصدق این شهر ریخته

در شام نان خشک زیاد است ای پدر

سنگین شده دو گوش من و صورتم کبود

دردآوراست سیلی یک مست ای پدر

 

از سرفه های زخمی من خسته می شود

اهل خرابه هر که نشیند کنار من

خیلی دلم شکست که با خنده دختری

آویخت توی گوش خودش گوشوار من

 

در مجلس یزید به خود لطمه می زدم

انگار روی صورتم آب مذاب ریخت

وقتی به طشت چوب به روی لب تو زد

وقتی که کاسه کاسه به رویت شراب ریخت

شاعر : رضا رسول زاده

شعر در وصف حضرت رقیه (س)


باز سر گشته و حيران شده­ام

چه كنم سر به گريبان شده­ام


مانده ام بي سر و سامان شده­ام


شمعِ اين شامِ غريبان شده­ام


خاكِ غم سر نكنم پس چه كنم؟


گريه آخر نكنم پس چه كنم؟


پاره اي از جگرم بود كه رفت


قوتِ بال و پرم بود كه رفت


نفسم همسفرم بود كه رفت


روضه­ي آهِ حرم بود كه رفت


رفتنش پاك زمين­گيرم كرد


داغِ شرمنده گيش پيرم كرد


به رويِ آينه ام چنگ زدند


تا مي خورد به او سنگ زدند


نعره بر دخترِ دلتنگ زدند


نوحه اش را دَف و آهنگ زدند


خنده ها بر تب و تابش كردند


جگرم بود كبابش كردند

 

 

با من از كوچه­ي آشوب نگفت


همه­ي واقعه را خوب نگفت


از يهودي كه زدش چوب نگفت


با من از ساقِ لگدكوب نگفت


همگي را به حدِ كُشت زدند


چوب و سنگ و لگد و مشت زدند




كوهي از غم به سر و رويش ريخت


آنقدر ضعف به بازويش ريخت


آه، بر دامنِ من مويش ريخت


روز و شب زخم به پهلويش ريخت


درد و داغش به تسلا نرسيد


زخم­هايش به مداوا نرسيد


              
قامتش مثلِ صنوبرها، نه


مانده از او به جز اين پرها، نه


چهره اش رفته به دخترها، نه


سنِ او رفته به مادرها، نه


دلِ افروخته اش كُشت مرا


دامنِ سوخته اش كُشت مرا

 

جگرم گشته كباب آب بريز


مُرد برخيز رباب آب بريز


نيست او را تب و تاب آب بريز


شده ام خانه خراب آب بريز


هستي خويش چسان خاك كنم


بايد اين قد كمان خاك كنم




عاقبت با مَحَنش مي كُشدم


خونِ كُنجِ دهنش مي كُشدم


وَرَمِ زخمِ تنش مي كُشدم


غسلِ با پيرهنش مي كُشدم


غل و زنجيرِ تنش را چه كنم؟


آه حالا كفنش را چه كنم؟




ام كلثوم(س)بيا خواهرِ من


گريه ها كن به غمش ناله بزن


كمك زينب(س)در چنگ مَحَن


كُنج ويرانه برو قبر بكن


بينِ اين شهر وفا ديگر نيست


قبري اندازه­ي اين دختر نيست

 

 

ريخت از ماتمِ او زهرا(س)اشك


و خرابه شده يك دريا اشك


دختران، همه سر تا پا اشك


به رويِ قبرِ رقيه(س) با اشك


بنويسيد كه بابا آمد


منوسِ دخترِ تنها آمد


    شاعر : عليرضا شريف

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده

باورت نیست ولی  دختر تو پیر شده

چه بیایی چه نیایی به خدا میمیرم

پس قدم رنجه نما که به خدا دیر شده

در کتاب قدر دختر دردانه تو

رنج و محنت همه جا رشته تحریر شده

خواب دیدم که شبی مهر به دامان دارم

آمدی  خواب من غمزده تعبیر شده

آنقدر بر غم هجران تو اشک افشاندم

ژاله بر برگ گل یاس تو تبخیر شده

سرگذشت من هجران زده در طول سفر

بر رخ کودک معصوم تو تصویر شده

کاش میمردم و با چشم نمی دیدم که

چهره ات دستخوش این همه تغییر شده

با تو سر بسته بگوید غم دلواپسی اش

دختری که هدف طعنه و تحقیر شده

من وانگشت نمایی من وبازار کجا

به خدا دخترت از زنگی اش سیر شده

حاجت سلسله بر پای پر از آبله نیست

پای پر آبله ام بسته به زنجیر شده

شاعر : مجید رجبی

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

کاش می شد که پدر بار دگر باز ایی

من نشینم به گنار تو گل زهرایی

کاش می شد که پدر حال مرا می دیدی

از سرو صورتم از عمه تو می پرسیدی

کاش می شد که ببینی که پرم بشکسته

بارها از سر ناقه شده جسمم خسته

کاش می شد که ببینی سر من داد زدند

پیش چشم عمو عباس عمه را می زدند

کاش می شد که پدر باز مرا ناز کنی

گره از کار دل خسته ی من باز کنی

کاش می شد که به پایم نگری

با طلوعی تو مرا از دل این شب ببری

 

شاعر : حمید کریمی

 

 

شعر در وصف حضرت رقیه (س)

دشمنت آمد و دستان دعایم را دید

چهره مضطرب و غرق حیایم را دید

سعی کردم که نبیند ولی انگار نشد

زینت گوش و النگوی رهایم را دید

معجرم را به خدا سفت گرفتم اما

چادر خاکی و انگشت نمایم را دید

به دلیلی که نسب از تو گرفتم من را

آنقدر زد که ورم کردن پایم را دید

دست در دست پدر دختر شامی آمد 

پای نی کودکی سر به هوایم را دید

زخم بازوم نهان بود و زن غسّاله

وقت غسلم اثر رنج و بلایم را دید...

 

شاعر : محسن ناصحی