همان دختر را در خواب دیدم
. برادر بزرگوار حجت الاسلام خادم اهل البیت علیه السلام جناب آقاي حاج شیخ علی ربانی خلخالی دام عزه العالی 2 . داستانمذکور را آن گونه که شنیده بودم نقل کردم ، ولی اتفاقی عجیب براي اینجانب رخ داد که دریغ است از ذکر آن در پایان نوشته
بگذرم این جانب روزي مشغول خواندن مصیب حضرت رقیه علیه السلام بودم که در اثناي آن صداي غش کردن خانمی همراه با
فریاد و گریه شدید اطرافیان به گوش رسید . خانم مذکور بعد از مجلس به هوش آمد . وي را نزد من آوردند و او به من گفت :
خانمی هستم داراي 3 فرزند مبتلا به مرض قلب شدم و همه دکترها جوابم کردند ، به طوري که ناامید شدم . به شوهرم گفتم : مرا
به حرم حضرت رقیه علیه السلام ببر . امروز روز سوم است که ما اینجا هستیم دیشب خواب دیدم دختر بچه اي برگ سبزي را به من
داد و گفت : این را بخور ، خوب خواهی شد . گفتم : شما کی هستید ؟ گفت : من رقیه دختر امام حسین علیه السلام هستم . از
خواب بیدار شدم ، آمدم به حرم درحینی که شما مشغول خواندن روضه بودید ، همان دختر را در بیداري دیدم که همان برگ سبز
را به من داد و همه اطرافیان این صحنه را دیدند . در نتیجه من نتوانستم تحمل کنم و بی اختیار بیهوش شدم ، و بحمدالله الان حالم
خیلی خوب است . دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم من آن شمعم که آتش
بس که آبم کرد ، خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه ، فراموشم اگر بیمار شد کس گل برایش می برند و من به جاي دسته گل
باشد سر بابا در آغوشم پس از قتل تو اي لب تشنه آب آزاد شد بر ما شرار آتش است این آب بر کامم ، نمی نوشم تو را بر بوریا
پوشند و جسم من کفن گردد به جان مادرت هرگز کفن بر تن نمی پوشم دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم
زهرا ز سیلی پاره شد گوشم اگر گاهی رها می شد ز حبس سینه فریادم به ضرب تازیانه ، قاتلت می کرد خاموشم فراق یار و سنگ
اهل شام ، و خنده دشمن من آخر کودکم ، این کوه سنگین است بر دوشم نگاه نافذت با هستی ام امشب کند بازي گه از تن می
ستاند جان ، گه از سر می برد هوشم بود دور از کرامت گر نگیرم دست (میثم ) را غلام خویش را ، گر چه گنهکار است ، نفروشم
بگذرم این جانب روزي مشغول خواندن مصیب حضرت رقیه علیه السلام بودم که در اثناي آن صداي غش کردن خانمی همراه با
فریاد و گریه شدید اطرافیان به گوش رسید . خانم مذکور بعد از مجلس به هوش آمد . وي را نزد من آوردند و او به من گفت :
خانمی هستم داراي 3 فرزند مبتلا به مرض قلب شدم و همه دکترها جوابم کردند ، به طوري که ناامید شدم . به شوهرم گفتم : مرا
به حرم حضرت رقیه علیه السلام ببر . امروز روز سوم است که ما اینجا هستیم دیشب خواب دیدم دختر بچه اي برگ سبزي را به من
داد و گفت : این را بخور ، خوب خواهی شد . گفتم : شما کی هستید ؟ گفت : من رقیه دختر امام حسین علیه السلام هستم . از
خواب بیدار شدم ، آمدم به حرم درحینی که شما مشغول خواندن روضه بودید ، همان دختر را در بیداري دیدم که همان برگ سبز
را به من داد و همه اطرافیان این صحنه را دیدند . در نتیجه من نتوانستم تحمل کنم و بی اختیار بیهوش شدم ، و بحمدالله الان حالم
خیلی خوب است . دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم من آن شمعم که آتش
بس که آبم کرد ، خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه ، فراموشم اگر بیمار شد کس گل برایش می برند و من به جاي دسته گل
باشد سر بابا در آغوشم پس از قتل تو اي لب تشنه آب آزاد شد بر ما شرار آتش است این آب بر کامم ، نمی نوشم تو را بر بوریا
پوشند و جسم من کفن گردد به جان مادرت هرگز کفن بر تن نمی پوشم دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم
زهرا ز سیلی پاره شد گوشم اگر گاهی رها می شد ز حبس سینه فریادم به ضرب تازیانه ، قاتلت می کرد خاموشم فراق یار و سنگ
اهل شام ، و خنده دشمن من آخر کودکم ، این کوه سنگین است بر دوشم نگاه نافذت با هستی ام امشب کند بازي گه از تن می
ستاند جان ، گه از سر می برد هوشم بود دور از کرامت گر نگیرم دست (میثم ) را غلام خویش را ، گر چه گنهکار است ، نفروشم
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ساعت 9:1 توسط
|