دستهاي کوچک دارد ، ولی گره هاي بزرگ را باز می کند

در اواخر ماه مبارك رمضان 1417 هجري قمري سیماي جمهوري اسلامی ایران (به مناسبت روز قدس ) سریالی به نام بازمانده نشان داد که قبلا فیلم آن نیز با همین عنوان در سینماهاي کشور نمایش داده شده بود سریال بازمانده ، بر محور زندگی یک زن و
مرد مسلمان فلسطینی (سعید و لطیفه ) دور می زند که درجریان کشت و کشتار وحشیانه فلسطینیها توسط اسرائیلیها در سال 1948
در شهر حیفا به نحوي جانگداز به قتل می رسند و کودکی شیرخوار (به نام فرحان ) از آنها باقی می ماند که پس از دو سه روز
گرسنگی و تشنگی ، همراه با خانه مسکونی پدر و مادرش (سعید و لطیفه ) به تصرف و اشغال یک خانواده مهاجر صهیونیست (از
اروپاي شرقی ) در می آید . خانواده صهیونیست ، که بچه دار نمی شده اند ، از دیدن بچه در خانه بسیار خوشحال شده او را در
اختیار می گیرند و نام وي را از فرحان به موشه (تلفظ عبري موسی ) تغییر می دهند . سرگذشت (فرحان ) ، نمادي گویا و غم انگیز
از اشغال (فلسطین ) و سیاست (یهودي کردن ) آن از سوي صهیونیستهاي زور گو و اشغالگر است . چندي بعد مادر بزرگ فرحان
(موسوم به صفیه ) پس از قتل پسر و عروسش (سعید و لطیفه ) ، به اسم دایه پیشین کودك خود را به خانه مزبور رسانیده و در
صدد بر می آید که در اولین فرصت مساعد ، نوه خویش (فرحان ) را از چنگ صهیونیستها نجات بخشد . دیري نمی گذرد که
خانواده صهیونیست عزم سفر به یافا می کنند قرار می شود بچه و صفیه را نیز همراه خود ببرند . وسیله نقلیه مورد نظر ، قطاري بود
که مقادیر بسیار زیادي مهمات نظامی سرباز اسرائیلی براي کشتار فلسطینیهاي یافا می برد . ماجرا ، با نشیبت و فرازهاي مهیج خویش
، سر انجام به اینجا منتهی می شود که مادر بزرگ (صفیه ) از سوي همسر مبارز خود (رشید) ماموریت می یابد که یک چمدان پر
از مواد منفجره را همراه خود به داخل قطار ببرد و در میان راه آن را منفجر سازد و خود با بچه بیرون بپرد در صحنه بسیار جالب و
هیجانزاي پایانی فیلم ، صفیه فرحان را به بهانه تعویض لباس به یک کوپه خالی می برد و در آنجا ضامن انفجار چموان را می کشد
، سپس کودك را در آغوش فشرده و براي حفظ جان او ، که نمادي از فلسطین در بند است ، آیه الکرسی می خواند و آنگاه در
حالیکه کودك را در بغل دارد از قطار در حال حرکت بیرون می پرد : صفیه جادر جا می میرد؛ قطار کمی بالاتر همراه با انبوه
مسافران صهیونیست و تسلیحات مرگبارش منفجر می شود ، و فرحان موسی وارد در چنگ فرعونیان اما در کنف حفظ خداوند تنها
و بی سرپرست زنده مانده و باشیون خویش ، در انتظار جلوه اي از لطف الهی باقی می ماند . . . فیلم بازمانده در سوریه ساخته شده
، و هنر پیشه هاي آن تماما سوري و مصري هستند ، ولی کارگردان آن یک هنرمند ایرانی به نام آقاي سیف الله داد است . بازمانده
، براي نخستین بار در جشنواره فیلم دمشق نمایش داده شده و خاصه به دلیل صحنه فینال (پایانی ) آن ، از سوي طبقات مختلف
مردم مورد استقبالی بی سابقه قرار گرفت . به قول کارگردان فیلم (در مصاحبه با مجله نیستان ، ش 8 ، اردیبهشت 1375 شمسی ،
ص 60 ) : (فیلم به 5 نوبت نمایش اضافه کشیده شد . سالن سینماي جشنواره ، 300 نفري بود ولی به علت هجومی که مردم براي
دیدن فیلم آورده بودند ، اینها مجبور شدند که یک سالن 1500 نفره را تدارك ببینند که فیلم را در چند نوبت در آنجا نمایش
دادند به اضافه دانشگاه و غیره . . . بعد از اینکه فیلم جلسات اول و دوم نمایش عادي خود را داشت و انعکاس خیلی شدید
مطبوعاتی پیدا کرد ، همه مردم شائق شده بودن که این فیلم را ببینند و آن هجومها به وجود آمد . من به کرات در پایان فیلم شاهد
این بودم که زنها با چشمان خیس و گریان بیرون می آمدند و مردها با بغض خیلی از کسانی که در قضایاي فلسطین استخوان خرد
کرده بودند به شدت احساس خوشایند خودشان را با فیلم می گفتند) جالب این است که به گفته آقاي سیف الله داد ، کارگردان
فیلم بازمانده : در خود فیلمنامه و سناریوي فیلم چنین پایان زیبا و بسیار مهیجی پیش بینی نشده بود و کارگردان در یافتن چنین
( خاتمه دل انگیزي براي فیلم ، مرهون توسل به حضرت رقیه علیه السلام در دمشق بوده است . آقاي داد ، در همان مصاحبه (ص 67
در توضیح ماجرا می گوید : موضوع فیلم (در جریان مطالعات تاریخی و سایر عوامل به شدت تغییر کرد و بعد یک جایی به داستان
حضرت موسی پیوند خورد و جنبه گویاتري پیدا کرد و کل سناریو چهار یا پنج بار بازنویسی شد و از اول تا آخر همه چیزش به هم
می ریخت و دوباره با حوصله آن را می نوشتم . فصل فینال چیزي که الان می بینیم ، فصلی است که من اصلا در سناریو ننوشته
بودم . یعنی در اولین نسخه ، فیلم در ایستگاه قطار تمام می شد . در دومین نسخه ، فیلم در قطار در حال حرکت تمام می شد . امام موقع فیلمبرداري احساس کردم که ایرادهایی وجود دارد . مثلا رشید ، یعنی پدر بزرگ بچه ، هم در ایستگاه قطار از بین می رفت .
بعد در جریان ساخت فیلم ، صحنه را با همان دیالوگها ، جابه جا ردم و این براي خودم و بچه ها جالب بود که از دیالوگهاي یک
آدم سالم براي یک آدم در حال موت استفاده می کردم . یعنی او در حالت عادي می گفت که : اگر من نتوانستم چمدان را بگیرم
، غسان هست و اگر او نبود مریم هست . ولی در حین اجرا دیدم که چیز خوبی نمی شود و بهتر است که زودتر تکلیف رشید را
روشن کنم ، این را براي دوستان خودم می گویم ، با توجه به اعتقاداتشان . احساس می کردم دیگر نمی دانم پایان فیلم را باید چه
کار کنم ، یعنی سناریو را داشتم ولی برایم کافی نبود . خیلی فکر کردم ، یک یا دو هفته هم بین تمام شدن بخشهاي قبلی فیلم و
شروع فیلمبرداري در ایستگاه قطار فاصله افتاد . ما فیلمبرداري می کردیم ولی بچه ها هم می دیدند که من با سناریو پیش نمی روم
و من فقط شب به شب می فهمیدم که باید چه کار بکنم و این هم بر می گشت به آن که من دچار چنان استیصالی شدم که دست
کمی از استیصال خود صفیه نداشت . البته هیچ وقت رفتاري نمی کردم که دیگران فکر کنند که من نمی دانم چه کار کنم نهایتا به
حضرت رقیه متوسل شدم . این توسل و نذرها سبب شد که به نظر خودم ، یکی از درخشانترین فینالهاي فیلم ایجاد شود . در دمشق
وقتی براي بار آخر به جشنواره رفته بودم ، دیدم که فینال فیلم چه تاثیري روي همه گذاشت و پیداست که در فینال فیلم چیزي
خارج از نفس ما به آن خورده است . بعد از جشنواره در جلسه اول ، خداحافظی کردم و رفتم به حرم حضرت رقیه براي تشکر
کردن . البته این حرفها در عالم سینما و روشنفکرها خیلی معنا ندارد ولی این شد و من آنجا متوجه شدم که می شود چیزهایی را از
کسانی گرفت که ظاهرا اصلا نبایست به تو بدهند . مثل آن آیه اي که می گوید اگر بر خدا توکل کنید از جاهایی که حساب نمی
کنید به شما روزي می رسد . به نظر خودم و به نظر تمام بچه هایی که فیلم را دیده اند خیلی تعجب آور بود که آدمهایی را می
دیدیم که به نظر می آمد هیچ وابستگی مذهبی ندارند ولی فینال فیلم زیر و رویشان می کرد و تکانشان می داد . این نفس مال
حضرت رقیه است و بی معرفتی و ناشکري است اگر این را در یک جایی نگوییم . راستی آیا تاکنون اندیشیده ایم که وجود مرقد
مطهر حضرت رقیه و عمه بزرگوارش زینب کبري سلام الله علیهما در شام ، به لطف الهی ، چه برکاتی از حیث حفظ منطقه از
دستبرد صلییون در قرون وسطی و نیز تجاوز صهیونیستهاي خون آشام و جلوگیري از اجراي نقشه (نیل تا فرات ) آنان در عصر
حاضر داشته است ؟ و آیا تا کنون براي نجات (قدس ) در بند ، انسان دلسوخته اي دست توسل به این دو گنج پنهان شام زده است
؟ آقاي سیف الله داد ، که گوشه اي از قدرت شگرف نازدانه ابا عبدالله الحسین علیه السلام را در یک تجربه معنوي به چشم دیده
است ، می گوید : (من آنجا متوجه شدم که می شود چیزهایی را از کسانی گرفت که ظاهرا اصلا نبایست به تو بدهند) آري ، رقیه
علیه السلام دستهایی کوچک دارد ولی گره هاي بزرگ را باز می کند .

کربلاي شما هم درست شد

از مادر پرسیدم : آیا کرامت دیگري از آن حضرت در خاطر داري ؟ گفت : بله ، کرامت دیگري در یاد دارم که چند سال قبل از
کرامت فوق رخ داده است ، و چنین تعریف کرد : 15 . کربلاي شما هم درست شد . 2 . حدود بیست سال قبل ، در اوج حکومت
پهلوي . من و مرحوم آقا ، با گذرنامه بین المللی به سوریه رفتیم تا از آنجا ویزاي عراق گرفته به کربلا برویم . در سوریه ، براي
گرفتن ویزاي عراق ، حدود 15 روز توقف کردیم و در این مدت ، چندین بار به لبنان رفته و برگشتیم . از جمله روز 15 شعبان آن
سال در لبنان بودیم . آقا گذرنامه را به سفارت عراق در لبنان برده بود که براي گرفتن ویزاي کربلا اسم نویسی کند . من در هتل ،
تنها بودم . روز ولادت آقا امام زمان عج بود دیدم اینجا در لبنان خبري از جشن و چراغانی نیست . دلم هم براي زیارت کربلا تنگ
شده بود . گفتم : اي امام زمان ، الان روز ولادت تو در ایران چه خبر است ؟ همه جا چراغانی و نقل شیرینی . . . ولی انیجا سوت و
کور است . . در همان حین یک لحظه خوابم برد . در خواب دیدم یک جوان خوش سیما و چهار شانه عرب که انسان حظ می کرد
نگاهش کند ، جلوي تخت من با قدمهاي بلند از این سو به آن می رود و می گوید : کربلاي شما هم درست شد . از خواب بیدار
شدم . مرحوم آقا از سفارتخانه عراق برگشت و گفت : اسمها را نوشتم . ما به سوریه بازگشتیم ولی بعد از چند روز معلوم شد که
به ما ویزا نمی دهند . دیدیم که این راه به جایی نرسید . در سوریه ، یک نفر به نام سید انور بود که بنگاهی داشت و به اصطلاح
کار چاق کن بود . وي که با راننده هاي ایرانی دست داشت ، گذرنامه ها را از زوار می گرفت و توسط افرادي که در اختیار داشت
به ایران می فرستاد و آنان توسط عواملی که در سفارت سعودي و جاههاي دیگر می شناختند ، به طور قاچاقی براي صاحبان
گذرنامه ها ، ویزاي مکه می گرفتند و به سوریه می آوردند . سید انور گذرنامه ما و جمعی دیگر از زوار را گرفته دست افراد
مزبور داد تابرایمان از ایران ویزاي حج بگیرند . فردي که گذرنامه من و آقا به دستش داده شده بود ، یک افغانی بود . گذرنامه ها
را بردند و ما به انتظار نشستیم . بزودي خبر رسید که افراد مزبور در هنگام بازگشت به سوریه ، در فرودگاه ایران دستگیر شده و به
زندان افتاده اند . این خبر ، به نحو زاید الوصفی ، مایه ناراحتی و نگرانی زوار شد و آنان را سخت دلگیر و متوحش ساخت . چه ،
علاوه بر محرومیت از حج ، ممکن بود سوء سابقه نیز براي آنها ایجاد کند . بعضی از زوار گفتند : براي فرح - شهبانوي وقت ایران
- نامه می فرستیم و از وي تمنا می کنیم که مشکل ما را حل کند . . . آقا به آنها گفت : نه ، این کار را نکنید ، بیایید متوسل به
حضرت رقیه علیه السلام شویم ، آن حضرت کارمان را درست خواهد کرد . برخی از زوار هر روز در هر حرم آن حضرت جمع
می شدند و آقا برایشان صحبت می کرد و روضه می خواند . حدود بیست روز طول کشید تا اینکه بعضی از گذرنامه (و نه همه
آنها) آمد . معلوم شد زمانی که فرد افغانی مزبور پس از گرفتن ویزا به فرودگاه تهران آمده بود تا به سوریه باز گردد ، مامورین
ایرانی با مشاهده گذرنامه هاي ایرانی نزد او ، به وي می گویند : این گذرنامه هاي ایرانی در دست تو افغانی چه می کند ؟ و در
مقام دستگیري او بر می آیند . فرد افغانی می دود که از دست مامورین خلاص شود و در این حین ، بعضی از گذرنامه ها از دست
یا جیب او در جوي آب می افتد و آب آنها را می برد . ولی گذرنامه من و آقا داخل جیب او بوده و نمی افتد و عجیب این استکه پس از دستگیري و زندان نیز مامورین متوجه آن ها نمی شوند و محفوظ می ماند . به هرحال گذرنامه چند نفر گم شده بود
ولی گذرنامه ما و جمعی دیگر به دستمان رسید . وقتی گذرنامه ها رسید ، دیدیم ویزاي ما را داده اند ولی یک روز بیشتر براي
ورود عربستان مهلت نداریم (زیرا ویزاي ما تقریبا 20 روز بیش صادر شده بود و به علت دستگیري فرد افغانی ، اینک یک روز
بیشتر از مهلت اعتبار آن باقی نمانده بود ، و بایستی عجله می کردیم ) لذا همان روز ماشینی گرفته حرکت کردیم و با سرعتی که
داشت شب هنگام به مدینه رسیدیم و بعد از برگزاري اعمال حج ، به ایران بازگشتیم . هنگام گرفتن ویزاي حج در سوریه (که شرح
آن گذشت ) به حضرت رقیه علیه السلام عرض کرده بودم که اگر وسایل سفر ما به کربلا نیز فراهم شود ، مجددا به پابوسش آمده
و از آنجا ، به کربلا خواهیم رفت . زمانی که از مکه به ایران برگشتیم ، در سفارتخانه عراق در تهران براي سفر به کربلا اسم
نویسی کردیم و در ضمن ، آقا گذرنامه را به کسی داد که به طور سفارشی ، براي ما ویزاي سفر به عراق را بگیرد . 3 هفته از آن
تاریخ گذشت و خبري نشد . به نحوي که مایوس شدیم و خواستیم گذرنامه را از شخص مدکور بگیریم ولی او نداد و گفت ،
بگذارید باز هم نزد من باشد ، ببینم چکار می توانم بکن مدت کوتاهی نگذشت که اسم ما در روزنامه براي یک سفر 7 روز به
کربلا در آمد و همزامان با آن ویزاي سفارشی نیز آماده شد . آقا گفت من هفت روزه به کربلا نمی روم و آنجا باید مدتی بیشتر
بمانیم . لذا از ویزاي سفارشی استفاده کردیم به کربلا مشرف شدیم . از آنجا که با حضرت رقیه علیه السلام عهد کرده بودیم که
اگر سفر کربلا درست شود مجددا به زیارت او خواهیم رفت ، مسیر حرکت به عراق را از طریق سوریه قرار دادیم . پس از فراغ از
زیارت مراقد اهل بیت علیه السلام در شام ، به ما گفتند چون روابط بین دولتین سوریه و عراق خوب نیست ، باید از طریق اردن به
بغداد بروید . من ترسیدم و به اقا گفتم : من سوار این ماشینها نمی شوم . در سوریه ، یک حاج محمود شیرازي بود که نزدیک حرم
حضرت رقیه علیه السلام به زوار منزل کرایه می داد و ما نیز وارد بر او بودیم . آقا از وي پرسید : آیا اینجا براي رفتن به بغداد ،
هواپیما ندارد ؟ منزل ما می ترسد با ماشین برود . حاج محمود گفت : آري ، امروز یک هواپیما از فرانسه به دمشق می آید ، 2 نفر
از مسافرینش را پیاده می کند و سپس به بغداد می رود . من آن دو صندلی خالی را براي شما رزرو می کنم . شما سوار آن شوید و
به بغداد بروید . 2 بلیط هواپیما را براي ما گرفت و ما شب جمعه ساعت 7 بعد از ظهر به فرودگاه دمشق رفتیم و از آنجا ساعت 9 با
هواپیما به سمت بغداد حرکت کردیم . هواپیما ساعت 10 وارد فرودگاه بغداد شد . پس از پیاده شدن از هواپیما جمعی از سرنشینان
گفتند ما به کاظمین علیه السلام می رویم ، ولی آقا گفت : امشب شب جمعه و شب زیارتی آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام است
و من باید کربلا باشم . خوشبختانه ، از نظر اسباب و اثاثیه سفر نیز سبکبار بودیم . یک سواري گرفتیم و سریع به کربلا رفتیم .
حدود نیمه شب به کربلا رسیدیم و تا صبح بین حرم امام حسین علیه السلام و حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام در رفت و آمد و
زیارت بودیم . سفرمان در آن سال در عراق 40 روز طول کشید و در پایان ، سالم و خورسند به ایران بازگشتیم . رزقنا الله تعالی فی
الدنیا زیارتهم و فی الاخره شفاعتهم . خویش را امشب به دامانم تو جا دادي پدر بیت الاحزان مرا امشب صفا دادي پدر با وصال
خویش قلبم را شفا دادي پدر ز آتش هجران تو یک شب نه هر شب سوختم خوش به من در کودکی درس وفا دادي پدر در مناي
عشق رفتی یا به قربانگاه خون جان خود را در ره جانان کجا دادي ، پدر ؟ بر عزاداران خود امشب به ویران سرزدي اجر نیکویی به
این صاحب عزا دادي پدر من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحبا خویش را امشب به دامانم تو جا دادي پدر همره خود بر مرا ،
تا اهل عالم بنگرند دخترت را نیز در راه خدا دادي پدر نظم (میثم ) ( 321 ) برد دل از دوستان و شیعیان کز کرم او را تو طبع دلربا
دادي پدر

حضرت رقیه علیه السلام برایمان ویزاي حج گرفت

محقق و مروج مکتب محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله جناب آقاي شیخ علی ابوالحسنی (منذر) صاحب تالیفات کثیره بویژه
کتاب شریف سیاه پوشی در سوگ ائمه نور علیه السلام در مقاله اي چنین مرقوم داشته اند . 14 . برادر عزیز و گرامی ، جناب حجه
الاسلام و المسلمین حاج شیخ علی ربانی خلخالی درخواست فرموده اند که اگر کراماتی از در یتیم اهل بیت علیه السلام در شام ،
حضرت رقیه خاتون علیه السلام دیده یا شنیده ام ، براي اطلاع خوانندگان عزیز بنویسم . ذیلا سه کرامت از آن دردانه ابا عبدالله
علیه السلام تقدیم می شود : شب شنبه 2 آبان 1376 شمسی در تهران ، منزل مرحوم پدرم - حجه الاسلام حاج شیخ محمد
ابوالحسنی - خدمت مادر مشرف بودم . به وي گفتم : شما با مرحوم آقا (پدرم ) مکرر به سوریه رفته و مراقد مطهر اهل بیت علیه
السلام در شام را زیارت کرده اید ، چنانچه طی این مدت از حضرت رقیه علیه السلام کرامتی دیده اید بیان کنید تا در کتاب (ستاره
درخشان شام ، حضرت رقیه . . . ) نوشته جناب حجه الاسلام و المسلمین ربانی خلخالی درج گردد و شاهدي بر حقیقت و حقانیت
این در دانه اهل بیت علیه السلام باشد مادرم ، در حالیکه از تجدید خاطرات معنوي گذشته به وجد و شور آمده بود ، گفت : بلی ،
به چشم خود دیده ام و تعریف کرد : 1 . اوایل دولت بازرگان بود . در حدود ماه رجب (سال 1399 قمري ، 1358 شمسی ) بود که
یک روز مرحوم آقا (پدرت ) عکس خود و من و دو خواهر و یک برادر کوچکت را به من داد و گفت به سفارت عراق برو بلکه
بتوانی ویزاي کربلا بگیري و با هم به زیارت حضرت سید الشهدا علیه السلام برویم . عکسها را به سفارت عراق بردم (که آن روز ،
در نزدیکی میدان ولی عصر (عج ) قرار داشت ) و اسمها را نوشتم و به خانه برگشتم . منتظر بودیم که اسمهامان براي زیارت کربلا
در آید . چند ماه گذشت و طی این مدت ، از آنجا که شوق زیادي به زیارت آقا ابا عبدالله الحسین علیه السلام داشتم ، مخصوصا
در ماه رمضان چندین بار به سفارت عراق سر زدم تا بلکه اسممان در آمده و ویزا به ناممان صادر شده باشد ، ولی خبري نشد . در
ماه شوال هم که اسمها در آمد ، نام مادر میان آنها نبود . به منزل ام د و در حالیکه سخت غمگین و ناراحت بودم و گریه می کردم
، گفتم : خدایا ما را ، یا این طرفی کن و یا آن طرفی (یعنی یا به کربلا بفرست و یا سفر مکه را نصیبمان کن ) و در اینجا بود که
شوق زیارت بیت الله الحرام در سر مان افتاد و به فکر سفر حج افتادیم . تذکره بین المللی ما اجازه می داد که ، پس از انجام
تشریفات اداري ، معمول ، به همه جاي دنیا سفر کنیم ، ولی براي مسافرت به عربستان سعودي در فاصله اول شوال تا 10 ذي حجه
(مقام ایام حج واجب ) این تذکره کار ساز نبود و سفر حج ، ویزاي مخصوص می طلبید . آقا به خانه آمد و پرسید : چه شد ، اسمما در آمد ؟ گفتم : (خیر ، اسمهاي ما در نیامده است ) و ایشان نیز ناراحت شد . ایشان آن زمان ، مجلس آیه الله زنجانی (که
حدود شاهپور سابق منزل داشت ) منبر می رفت . آیه الله زنجانی می بیند آقا ناراحت است . از وي می پرسد : چه مشکلی برایتان
پیش آمده است ؟ ایشان قصه را نقل می کند و آیه الله زنجانی می گوید : نگران نباشید ، من الان یک نامه براي سفارت سعودي
در تهران می نویسم ، آنها به شما ویزاي مکه خواهند داد . آقا ، نامه آیه الله زنجانی را به سفارت سعودي می برد و با آنها به عربی
سخن می گوید . کارمندان سفارت از ایشان خیلی خوششان آمده ، از وي بگرمی استقبال می کنند و یک ویزاي مجانی - براي
شخص ایشان ، نه همه - ما صادر می کنند ، و آقا در حالیکه می پنداشته ویزاي مزبور براي همه ما صادر شده ، خوشحال و مسرور
از سفارت بیرون می آید . ما در خانه بودیم که آقا آمد و گفت : الحمدلله ، همه چیز درست شد ، مهیاي سفر حج شوید . از شادي
در پوست نمی گنجیدیم و مخصوصا بچه ها که قرار بود براي اولین بار به حج روند خیلی خوشحال بودند مسیر زمینی حج ، از
سوریه می گذشت و تذکره بین المللی ما اجازه سفر به سوریه را می داد . من براي بچه ها لباس احرام تهیه کردم و آقا هم تشریفات
امضاي گذرنامه براي سفر به سوریه را به انجام رساند و حدود نیمه شوال ( 1399 قمري ، شهریور 1358 شمسی ) از ایران به سمت
سوریه حرکت کردیم در سوریه ، وارد مسافرخانه اي شده و یک اتاق اجاره کردیم . فرد عربی در جوار ما اتاق داشت که با آقا
دوست شده بود . یک روز به آقا گفت : حاج آقا گذرنامه تان را بدهید ببینم . گرفت و پس از دیدن گفت : ویزاي ورود به مکه ،
فقط براي شخص صادر شده ، و خانواده تان با بچه ها ، حق ورود به مکه و مدینه را ندارند از شنیدن این سخن ، گویی دنیا بر
سرمان خراب شد ، و مخصوصا بچه ها از اینکه اولین باري بود که قرار بود به سفر حج بروند و اینک ، بر خلاف اشتیاق شدیدشان
، معلوم شده بود که راه مکه به رویشان بسته است ، سخت ناراحت شدند و به گریه و شیون پرداختند . آقا گفت : باباجان ، گریه
نکنید . من هیچگاه در این سفر ، تنهایتان نمی گذارم . با هم آمده ایم و با هم نیز یا به حج می رویم یا بر می گردیم . عرب مزبور
به آقا گفت : شما براي بردن خانواده و بچه هایتان به حج ، باید یا به سفارت سعدودي در دمشق بروي و یا به سفارت ایران سر
بزنی . ولی آقا گفت : خیر ، ما را تا اینجا ، عنایت و کرامت حضرت رقیه علیه السلام آورده است و از اینجا به بعد نیز می تواند
خودش ویزاي ورود به مکه را برایمان درست کند . ما هیچ کجا نمی رویم و فقط به حرم خود این خانم رفته و به وي ملتجی می
شویم . فردا صبح - روز چهارشنبه - ساعت 17 از مسافر خانه به سمت حرم حضرت رقیه علیه السلام حرکت کردیم . درب حرم
بسته بود و ما کنار دیوار ایستاده و منتظر ماندیم . حال ، نگاهمان به درب حرم است و من و بچه ها همینطور به حضرت توسل جسته
و اشک می ریزیم . در این اثنا ، چشممان به یک اقا سید روحانی جوان (حدودا 25 ساله ) با عبا و نعلین و عمامه مشکی افتاد و که
خیلی سنگین و با وقار ایستاده و منتظر باز شدن درب حرم بود و یک خانم محجبه و پوشیه زده (که صورتش را ندیدم ) در کنار
وي قرار داشت . آقا نزد سید رفت و به زبان عربی با ایشان شروع به صحبت کرد . از وي پرسید : شما از کجا آمده اید ؟ و او گفت
: از نجف ، و سر صحبت باز شد . مدتی با هم صحبت کردند و آقا ماجراي ما را با ایشان در میان گذاشت . . . در اثر فاصله اي که
میان ما و آنها بود ، جزئیات صحبتشان را نیم فهمیدیم . همین قدر متوجه شدیم که به آقا گفت : گذرنامه تان را به من بدهید ، و
آقا هم گذرنامه را به او داد . طولی نکشید خادم آمد و درب حرم را به روي زوار گشود . اول ، آقا سید با خانمش ، و سپس نیز ما
به دنبال آنان ، وارد حرم دست راست ، مسجدي به نام خرابه شام وجود داشت که می گفتند حضرت رقیه علیه السلام در همانجا از
دنیا رفته است . ما به سمت ضریح حضرت رقیه علیه السلام رفتیم و سید و خانمش نیز وارد مسجد مزبور شدند . چند دقیقه بیشتر
نگذشت که گذرنامه را به آقا برگرداندند و گفتند ما ویزاي اهل بیت شما را گرفتیم ، و اکنون همراه خانواده به حج بروید و رفتند
و نایستادند وقتی نگاه کردیم دیدیم ویزاي خانواده را نیز مجانی صادر کرده اند . آقا گفت : حال که ویزا گرفته ایم ، بهتر است
ماشین گرفته و سریعا به مکه برویم . صبح روز بعد - که پنجشنبه بود - براي رفتن به مدینه یک سواري گرفتیم (اول ، به مدینه می
رفتیم ) آقا گفت : در این سفر ، باید یک نفر عرب را هم که راه را به خوبی بلند باشد ، همراه خود ببریم . مسیر حرکت سوریه بهعربستان ، از کشور اردن می گذشت ، چون روابط سوریه و عراق خوب نبود . بزودي عربی پیدا شد که همچون ما قصد رفتن به
مدینه را داشت و با راه هم خوب آشنا بود . خوشحال شدیم . با سواري از شام حرکت کردیم ، ولی هنوز از کشور سوریه خارج
نشده بودیم که ماشین خراب شد و از رفتن باز ماندیم . راننده رفت و ماشین دیگري بیاورد و ما از حدود 7 صبح تا 4 بعد از ظهر
معطل وي شدیم ولی خبري از او نشد . شخص عرب همراه ، که ظاهرا یک مقام امنیتی بود ، تلفنی به سازمان امنیت سوریه زد و با
5/ نقل ماجرا ، درخواست یک وسیله کرد . بعد ازختم گفتگوي تلفنی ، به ما گفت : الان ساعت 4 بعد از ظهر است ، ساعت 4
ماشین خواهد آمد . بزودي یک ماشین از راه رسید ، آن هم چه ماشینی بهترین ماشینی که می توانستیم تصور کنیم : راحت ، جادار
، کولردار ، سریع السیر . . . و داراي یک راننده بسیار خوب که راه را کاملا بلد بود و میانبر می زد . دفعه هاي قبل که از شام به
مکه می رفتیم ، اتوبوسها از داخل اردن می گذشتند و مسیر طولانی تر می شد ، اما او به جاي آنکه ما را وارد اردن کرده و گرفتار
ترافیک خیابانها سازد ، یکراست از جاده کمربندي بیرون شهر به سمت مرز عربستان برد . نزدیکیهاي مرز عربستان ، یک قهوه خانه
پیدا شد . آقا به راننده گفت : شما خسته شده اي ، بهتر است یک ساعت در اینجا استراحت کنی ، و ما هم هوایی بخوریم . راننده
ساعتی خوابید و سپس برخاست و دوباره به راه افتادیم و در حدود ساعت 1 یا 2 نصف شب 29 شوال ( 1399 قمري ) به مرز
عربستان رسیدیم . براي عبور از مرز بایستی بازرسی می شدیم و از این بابت ، نگران بودیم اعتبار ویزایی که در حرم حضرت رقیه
علیه السلام براي ما صادر شده بود ، اکنون معلوم می شد : هنگام بازرسی ، شرطه ها یک نگاه به ما کردند و یک نگاه هم به ویزاي
ما ، و تمام شد . . . خیلی راحت و آسان از ایستگاه بازرسی شدیم . وارد عربستان شدیم و فردا ساعت 11 صبح روز جمعه ، جلوي
قبرستان بقیع از ماشین پیاده شدیم و محلی براي اقامت تهیه دیدیم . آقا گفت : الحمدلله وارد عربستان شدیم ، اما باز این احتمال
هست که در ایام حج ، مانع رفتن ما به مکه شوند . بهتر است تا حجاج نیامده و شلوغ نشده است به مکه برویم و یک حج عمره بجا
آوریم تا اگر بعدا امکان انجام دادن حج با حجاج پیش نیامد ، حسرت زده نباشیم . تقریبا حدود پنجم یا ششم ذي القعده بود . پس
از نماز مغرب و عشا و صرف شام ، یک ماشین سواري گرفته و عازم مکه شدیم . راننده از شیعیان سیاه پوست بود . در طول راه ،
هر جا به مامورین سعودي بر می خوردیم ، راننده خود ، گذرنام ما را می برد و نشان می داد و بر می گشت ، و خلاصه هیچ جا
جلوي ما را نگرفتند . حتی به ما گفته بودند که در مسیر مدینه به مکه ، بین راه ، بعضی جاهها مامورین سعودي پول می گیرند و
باید پول همراهتان باشد ، و به همین علت آقا در جیبش پول گذاشته بود ، ولی هیچ جا کسی از ما پولی نخواست و خرج راه ،
منحصر به همان دستمزد راننده بود . حدود ساعت 12 شب به مکه مکرمه رسیدیم . قبلا در میان راه ، در مسجد شجره محرم شده
بودیم و در پی آن ، اعمال حج را همان شبانه انجام دادیم . صداي اذان صبح که برخاست ، کار ما تمام شده بود . نماز صبح را
9 صبح به قصد بازگشت به مدینه ، به ترمینال مکه رفتیم . دیدیم هیچ ماشینی - 5/ خوانده مقداري استراحت کردیم و در ساعت 8
نیست . با خود گفتم : خدایا . خودت ما را به مهمانی دعوت کردي و به اینجا آوردي ، حالا هم خودت ماشین بفرست . یک وقت
دیدیم شخصی با یک بنز سفید مدل بالا و خیلی شیک ، جلوي پاي ما ترمز کرد و بعد از کمی صحبت (به زبان عربی ) با آقا ،
گفت : سوار شوید . سوار شدیم و او ما را سریعا به مدینه رسانید و پولی هم نگرفت . اینک ، در مدینه بودیم . پس از حدود 25
روز اقامت در مدینه ، سر و کله حجاج پیدا شد و آقایانی که در کاروانهاي مختلف بودند و آقا را می شناختند ، هر کدام اصرار
داشتند که ما (براي سهولت در انجام اعمال حج ، و رفتن به منا و . . . ) به کاروان آنها ملحق شویم . و ما هم بالاخره کاروان حاج
سید محسن آل احمد را که بیشتر از دیگران اصرار می کرد برگزیدیم . در هنگام بجا آوردن اعمال حج اکبر نیز هیچکس مانع و
مزاحم ما نشد ، تا اینکه زمان حج به پایان رسید و ما از سر پل حضرت ابوطالب علیه السلام با یک اتوبوس ، یکراست به شهر
مقدس قم آمده و از آنجا راهی تهران شدیم . این کرامتی بود که ما به چشم خود ، از توسل به حضرت رقیه علیه السلام دیدیم .
ناسزا گفتن ، سزاي صوت قرآنی نبود روز ما در شامتان جز شام ظلمانی نبود اي زنان شام ، این رسم مهمانی نبود سنگ بارانمسلمان ، آنهم آخر از بالاي بام این ستم بالله روا در حق نصرانی نبود پایکوبی در کنار راس فرزند رسول با نواي ساز آیین مسلمانی
نبود ما که رفتیم اي زنان شام نفرین بر شما ناسزا گفتن سزاي صوت قرآنی نبود مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل دسته گل
غیر آن سرهاي نورانی نبود اي زنان شام آتش بر سر ما ریخته در شما یک ذره خلق و خوي انسانی نبود اي زنان شام در اطراف
مشتی داغدار جاي خوشحالی و رقص و دست افشانی نبود اي زنان شام گیرم خارجی بودیم ما خارجی هم گوشه ویرانه زندانی
نبود طفل ما در گوشه ویران ، دل شب دفن شد هیچ کس آگاه از این سر پنهانی نبود اي سرشک شیعه شاهد باش بر آل رسول کار
(میثم ) غیر مدح و مرثیت خوانی نبود

توسل به حضرت رقیه علیه السلام مشکم را چاره کرد .

جناب آقاي عبدالحسین اسماعیلی قمشه اي ، از شخصیتهاي فرهنگی سابقه دار شهرضا ، پیرو در خواستی که از ایشان شده است ،
در باب کرامتی که خود شخصا از حضرت رقیه علیه السلام دیده اند ، نامه زیر را به انتشارات مکتب الحسین علیه السلام ارسال
داشته اند : 13 . موضوعی که می نویسم مربوط به حدود 15 سال پیش از این تاریخ ، یعنی اوایل دوران جمهوري اسلامی ایران
است . حقیر ، که داراي گذر نامه اقامت در کویت بودم ، در تاریخ 7 مهر 1361 شمسی به قصد کویت از سوریه حرکت کردم
پیش از حرکت ، در دو سه روزي که در دمشق اقامت داشتم ، افتخار پیدا کردم که به زیارت اولاد پیامبر صلی الله علیه و آله نایل
شوم و مراقد مطهر حضرت زینب علیه السلام و حضرت رقیه خاتون دختر امام حسین علیه السلام و سایر قبور متبرکه امامزادگان
عظام در شام را زیارت کنم . پیش آمد جالبی که در این سفر رخ داد آن بود که ، هنگام تشرف به حرم مطهر حضرت رقیه خاتون
علیه السلام چون قبلا حاجتی داشتم ، پاي ضریح مطهر نشسته دست در شبکه پایین ضریح انداختم و عرض کردم : اي دختر امام
حسین علیه السلام ، گرفتن این شبکه مثل گرفتن دامن چادر شما می باشد . شما می دانی که چه حاجاتی دارم ، و احتیاج به بیان
اظهار ندارد تو را به حق خود و پدر و اجداد طاهرینت علیه السلام از پدر بزرگوارت بخواه تا از جدش رسول خدا صلی الله علیه و
آله بخواهد از درگاه خداوند متعال مسئلت کند که حاجت مرا برآورده سازد . این را گفتم و بیرون آمدم و رهسپار کویت شدم .
چون ایام ، ایام جنگ تحمیلی و روزهاي دشوار و سختی بود و دولت ایران اجازه بیش از دو هزار تومان را نمی داد و حقیر هم
بیش از آن نداشتم ، باید براي بازگشت ، طبق معمول براي کرایه و غیره پولی دستگردان کنم و در ایران بپردازم . موقع ورود به
کویت معلوم شد که دولت ایران تصویب کرده که ایرانیان مقیم کویت - که 6 ماه در کویت می ماندند - می توانند معادل صد
هزار تومان به قیمت ارز از ایران اجناس مجاز وارد کنند و این باعث دشوار شدن پول شده بود که این جانب - با مضیقه اي که
گرفتار آن بودم - بلاتکلیف ماندم . تا اینکه یک شب ، در حوالی سحر ، مجددا دست التجا به دامان حضرت رقیه علیه السلام زدم

و عرض کردم : (بی بی جان . پس نتیجه خواهش و توسل من چه شد ؟ ) کهناگهان مطلبی به ذهنم خطور کردي که فرداي آن
شب به سراغ آن مطلب رفتم و تعقیب این امر ، بزودي منجر به رفتن من به مدارس ایرانی کویت و اشتغال به شغل خطاطی نزد
اولیاي آن مدارس گردید و توسل به آن باب الحوائج ، مشکلاتم را حل کرد و حاجت مزبور به خوبی و زودي برآورده شد . سال
بعد هم به دعوت سرپرست مدارس به کویت رفتم ، ولی بر اثر جنگ تحمیلی و فشار بیگانگان ما را از کویت اخراج کردند که در
آن حادثه نیز ، عنایات بی بی با ما بود و شرح آن فرصتی دیگر می طلبد . و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته . عبدالحسین
اسماعیل قمشه اي (شهرضا) بزن مرا که یتیم ، بهانه لازم نیست . مرا که دانه اشک است دانه لازم نیست به ناله انس گرفتم ، ترانه
لازم نیست ز اشک دیده به خاك خرابه بنوشم به طفل خانه به دوش ، آشیانه لازم نیست نشان آبله و سنگ و کعب نی کافی است
دگر به لاله رویم نشانه لازم نیست به سنگ قبر من بی گناه بنویسید اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست عدو بهانه گرفت و زد و به او
گفتم بزن مرا که یتیم ، بهانه لازم نیست مرا ز ملک جهان گوشه خرابه بس است به بلبلی که اسیر است لانه لازم نیست محبتت
خجلم کرده ، عمه دست بدار براي زلف به خون شسته ، شانه لازم نیست به کودکی که چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم
شبانه لازم نیست وجود سوزد از این شعله تا ابد (میثم ) سرودن غم آن نازدانه لازم نیست

همان دختر را در خواب دیدم

. برادر بزرگوار حجت الاسلام خادم اهل البیت علیه السلام جناب آقاي حاج شیخ علی ربانی خلخالی دام عزه العالی 2 . داستانمذکور را آن گونه که شنیده بودم نقل کردم ، ولی اتفاقی عجیب براي اینجانب رخ داد که دریغ است از ذکر آن در پایان نوشته
بگذرم این جانب روزي مشغول خواندن مصیب حضرت رقیه علیه السلام بودم که در اثناي آن صداي غش کردن خانمی همراه با
فریاد و گریه شدید اطرافیان به گوش رسید . خانم مذکور بعد از مجلس به هوش آمد . وي را نزد من آوردند و او به من گفت :
خانمی هستم داراي 3 فرزند مبتلا به مرض قلب شدم و همه دکترها جوابم کردند ، به طوري که ناامید شدم . به شوهرم گفتم : مرا
به حرم حضرت رقیه علیه السلام ببر . امروز روز سوم است که ما اینجا هستیم دیشب خواب دیدم دختر بچه اي برگ سبزي را به من
داد و گفت : این را بخور ، خوب خواهی شد . گفتم : شما کی هستید ؟ گفت : من رقیه دختر امام حسین علیه السلام هستم . از
خواب بیدار شدم ، آمدم به حرم درحینی که شما مشغول خواندن روضه بودید ، همان دختر را در بیداري دیدم که همان برگ سبز
را به من داد و همه اطرافیان این صحنه را دیدند . در نتیجه من نتوانستم تحمل کنم و بی اختیار بیهوش شدم ، و بحمدالله الان حالم
خیلی خوب است . دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم زهرا ز سیلی پاره شد گوشم من آن شمعم که آتش
بس که آبم کرد ، خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه ، فراموشم اگر بیمار شد کس گل برایش می برند و من به جاي دسته گل
باشد سر بابا در آغوشم پس از قتل تو اي لب تشنه آب آزاد شد بر ما شرار آتش است این آب بر کامم ، نمی نوشم تو را بر بوریا
پوشند و جسم من کفن گردد به جان مادرت هرگز کفن بر تن نمی پوشم دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد که مثل مادرم
زهرا ز سیلی پاره شد گوشم اگر گاهی رها می شد ز حبس سینه فریادم به ضرب تازیانه ، قاتلت می کرد خاموشم فراق یار و سنگ
اهل شام ، و خنده دشمن من آخر کودکم ، این کوه سنگین است بر دوشم نگاه نافذت با هستی ام امشب کند بازي گه از تن می
ستاند جان ، گه از سر می برد هوشم بود دور از کرامت گر نگیرم دست (میثم ) را غلام خویش را ، گر چه گنهکار است ، نفروشم

بگو نامش را حسین بگذارد

11 . حجت الاسلام و المسلمین حامی و مروج مکتب اهل بیت علیه السلام آقاي حاج شیخ محمود شریعت زاده خراسانی ، طی نامه
اي در تاریخ دوم جمادي الثانیه 1418 هجري قمري دو کرامت به دفتر انتشارت مکتب الحسین علیه السلام ارسال نموده و مرقوم
داشته اند : 1 . روزي وارد حرم حضرت رقیه علیه السلام شدم ، دیدم جمعی مقابل ضریح مقدس مشغول زیارت خواندن و عزاداري
می باشند و مداحی با اخلاص به نام حاج نیکویی مشغول روضه خوانی است از او شنیدم که می گفت : خانه هاي اطراف حرم را
براي توسعه حرم مطهر خریداري می نمودند . یکی از مالکین که یهودي یا نصرانی بود ، بهیچوجه حاضر نبود خانه خود را براي
توسعه حرم بفروشد . خریداران حاضر شدند که حتی به دو برابر و نیم قیمت خانه را از او بخرند ، ولی وي نفروخت . بعد از مدتی
زن صاحب خانه حامله شده و نزدیک وضع حمل وي می شود . او را نزد پزشک معالج می بردند ، بعد از معاینه می گوید : بچه و
مادر ، هر دو در معرض خطر می باشند و خانم باید زیر نظر ما باشد . قبول کردند ، تا درد زایمان شروع شد . صاحب خانه می
گوید : همسرم را به بیمارستان بردم و خودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقیه علیه السلام و به ایشان متوسل شدم و گفتم
اگر همسر و فرزندم را نجات دادي و شفاي آنان را از خدا خواستی و گرفتی خانه ام را به تو تقدیم می کنم مدتی مشغول توسل
بودم ، بعد به بیمارستان رفتم و دیدم همسرم روي تخت نشسته و بچه در بغلش سالم است . همسرم گفت : کجا رفتی ؟ گفتم رفتم
جایی کاري داشتم . گفت : نه رفتی متوسل به دختر امام حسین علیه السلام شدي . گفتم از کجا می دانی ؟ زن جواب داد : من ،
در همان حال زایمان که از شدت درد گاهی بیهوش می شدم ، دیدم دختر بچه اي وارد اطاق بیمارستان شد و به من گفت :
ناراحت مباش ، ما سلامتی تو و بچه ات را از خدا خواستیم ، فرزند شما هم پسر است ، سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسمش را
حسین بگذارد . گفتم : شما کی هستید ؟ گفت : من رقیه دختر امام حسین علیه السلام هستم . بعد از روضه خوانی از مداح مذکور
(حاجی نیکویی ) سوال کرم این داستان را از که نقل می کنی ؟ در جواب گفت : از خادم حرم حضرت رقیه علیه السلام نقل
میکنم ، که خود از اهل تسنن می باشد و افتخار خدمتگزاري در حرم نازدانه امام حسین علیه السلام را دارد و پدرش هم از خادمین
حرم حضرت رقیه علیه السلام بوده است .

مقداري شیر به فقرا احسان می کنم

0 . فاضل دانشمند حجه الاسلام آقاي شیخ هادي اشرفی تبریزي نقل کردند : در مسافرتی که به تبریز داشتم و در منزل همشیره
مهمان بودم ، سخن از شهیده سه ساله حضرت رقیه علیه السلام به میان آمد . گفتم برخی معتقدند که امام حسین علیه السلام
دختري به نام رقیه علیه السلام ندارد و این خبر را تکذیب کرده اند . ناگهان مادر شوهر خواهرم با لحنی محکم گفت اگر همه هم
او را انکار کنند من یکی نمی پذیرم ، زیرا من چندین بار خودم به ایشان متوسل شده و نتیجه گرفته ام . از جمله ، چندي پیش که
پسرم (صابر ریحانی ) در اهواز مشغول خدمت بود اتفاقهاي عجیبی افتاد . قضیه از این قرار بود که شوهرم ، که راننده کامیون است
، در نزدیکی میانه از یک تصادف دلخراش اتوبوس که حامل سربازانی بوده و همه آنها در آن تصادف کشته شده بودند مطلع شد
و خیلی نگران به منزل آمد . به پادگان تلفن کردیم و از حال صابر پرسیدم ، آنها جواب دادند که صابر در حال مرخصی است و در
پادگان نیست . نگرانی مان چند برابر شد و در همان روز در محله ما شایع گشت که دنبال منزل سربازي که (نام پدر آن قدرت الله
باشد) می گشته اند تا فوت پسر سربازش را به خانواده اش اطلاع بدهند . دیگر ظن قوي ، بلکه تقریبا یقین ، حاصل شد که صابرمرده است . من در همین حال که روحا منقلب بودم دقیقا توجهم به خانم رقیه عع جلب شد و گفتم : خانم ، اگر خبر سلامتی پسرم
را بشنوم ، کاري که از دستم بر نمی آید ولی مقداري شیر به فقرا احسان می کنم با حالتی بغض آلود افزود : هنوز جمله ام تمام
شنده بود که تلفن زنگ زد . با حالتی مضطرب گوشی را برداشتم ، صداي فرزندم صابر بود . . . تا صداي صابر را شنیدم از حال
رفتم . پسر بزرگترم (که داماد ما باشد) گوشی را برداشته و صحبت می کند و صابر می گوید وقتی که شما با پادگان تماس گرفته
بودید من در مرخصی بودم ، الان برگشتم پیغام شما را گفتند و من تلفن کردم . جبریل امین خادم و دربان رقیه گردید فلک و اله و
حیران رقیه گشته خجل او از رخ تابان رقیه آن زهره جیینی که شد از مصدر عزت جبریل امین خادم و دربان رقیه هم وحش و طیور
و ملک و عالم و آدم هستند همه ریزه خور خوان رقیه خواهی که شود مشکلت اندر دو جهان حل دست طلب انداز به دامان رقیه
جن و ملک و عالم و آدم همه یکسر هستند سر سفره احسان رقیه کو ملک یزید و چه شد آن حشمت و جاهش اما بنگر مرتبت و
شان رقیه یک شب ز فراق پدرش گشت پریشان عالم شده امروز پریشان رقیه دیدي که چسان کند ز بن کاخ ستم را در نیمه شب
آن دل سوزان رقیه

این دختر سه ساله ام رقیه است

جناب حجه الاسلام و المسلمین ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام آقاي حاج شیخ محمد علی برهانی فریدنی کرامتی را
به دفتر انتشارات مکتب الحسین علیه السلام فرستاده اند و در آن مرقوم داشته اند : 9 . طبق امر مطاع جناب مستطاب حجه الاسلام و
المسلمین و نخبه المتقین آقاي حاج شیخ علی ربانی خلخالی (دامت توفیقاته ) کرامتی را که حدود سی و چهار سال قبل در یکی از
مجالس سوگواري حضرت سید الشهدا علیه السلام از زبان شیواي خطیب محترم جناب آقاي حاج سید عبدالله تقوي شفاها شنیده ام
نقل می کنم . جناب تقوي ، که یکی از وعاظ تهران و از اشخاص با اخلاق و نوکران بی ریا و عاشق دلباخته جد مظلومش امام
حسین علیه السلام بودند ، فرمودند : من چندین سال است که در تهران در مجالس و محافل و منازل منبر می روم و افتخار نوکري
جد مظلومم ، امام حسین علیه السلام ، را دارم . یکی از شبها که حدود ساعت 9 شب پس از ختم منبر به منزل بر می گشتم صداي
زنگ تلفن بلند شد . گوشی را برداشتم ، دیدم یکی از دوستان است به بنده فرمود فلان شخص بازاري ، به رحمت خدا رفته و فردا
بعد از ظهر در فلان مسجد ، مجلس ترحیم اوست . من شما را براي منبر رفتن در ختم آن مرحوم به فرزندان متوفی معرفی کرده ام ،
سر ساعت 3 (یا 4) بعد از ظهر آنجا حاضر و مهیاي منبر رفتن باشید در همان حال بنده به یادم آمد که روز گذشته در خیابان . . . وکوچه . . . که نام آنها در حافظه این حقیر نمانده است روضه ماهیانه خانگی خواندم و خانمی در همان مجلس با التماس به من
گفتند که فردا عصر در همین ساعت یعنی مثلا ساعت 4 در همین کوچه ، خانه روبرو به منزل ما تشریف بیاورید . من حاجتی دارم
و نذر کرده ام سفره حضرت رقیه خاتون علیه السلام را بیندازم و شما باید روضه توسل به آن خانم کوچک و عزیز کرده امام
حسین علیه السلام را بخوانید . من هم به وي قول دادم که سر ساعت موعود می آیم . خلاصه ، در تلفن به دوستم گفتم من فردا
قول قبلی داده ام در منزلی روضه حضرت رقیه خاتون علیه السلام را بخوانم . دوستم گفت اي آقا ، من خواستم خدمتی به شما
کرده باشم . شما چه فکر می کنید پیش خود فکر کردم که من باید چندین مجلس ، روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر علیه
السلام را بخوانم تا سی تومان پول به من بدهند . این یک تاجر سرمایه دار است که فوت شده ، لااقل پول خوي به من می دهند .
به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شده ، رفتم در رختخواب خوابیدم و به خواب رفتم . در عالم خواب دیدم در خیابان ،
سر نبش همان کوچه اي که دیروز در آنجا روضه خوانده بودم ، یک سید نورانی ایستاده و دست یک دختر سه ساله اي را هم در
دست دارد . با هم سلام و تعارف کردیم و من از او سوال کردم : نام شریفتان چیست و در کجاي تهران سکونت دارید ؟ پاسخ داد
: من در همه مجالس سوگواري خودم حاضر می شوم و این دختر هم دختر سه ساله من رقیه است . شما ما خانواده را به مادیات و
دنیا نفروشید . چرا این زن را پس از آنکه به وي قول دادید در منزلش روضه بخوانید ، چشم انتظار گذاشتید ؟ چرا به خاطر اینکه
آن حاجی بازاري که فوت شده و وراثش پول بیشتري به تو می دهند می خواهی خلف وعده بکنی ؟ و بنا کرد بشدت گریه کردن
و با آن دختر به سمت همان خانه اي که آن زن منتظر من بود رفتند . من بیدار شدم و به دوستم تلفن کردم . حدود ساعت 2 بعد از
نصف شب بود . با گریه به او گفتم : فلانی ، فردا براي مجلس ترحیم آن حاجی ، منتظر من نباشید ، که به هیچ وجهی نخواهم آمد
. فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و روضه مصیبت حضرت رقیه علیه السلام خاتون را خواندم و قضیه را هم روي منبر گفتم
هم خودم و هم مستمعین ، شدیدا منقلب گشته و گریه بی سابقه اي بر ما حاکم شد ، به طوري که بعد از ختم روضه هم باز همگان
به شدت گریه می کردیم و بوي عطر خوشی فضاي خانه را فرا گرفته بود و من تا به حال چنین حالی در خود ندیده بودم . احقر
الناس مخلصکم محمد علی برهانی فریدنی سایه لطفی فکنی یا ابه ( 320 ) مرغ دلم خرابه شام آرزو کند تا با سه ساله دخترکی
گفتگو کند آن دختري که قبله ارباب حاجت است حاجت رواست هر که بدین قبله رو کند تاریکی خرابه به چشمان اشکبار با
راس باب شکوه ز جور عدو کند خونین چه دید راس پدر را رقیه خواست با اشک خویش خون زرخش شستشو کند خوابید در
خرابه که تا کاخ ظلم را با ناله یتیمی خود زیر و رو کند

شفاي دوباره

18 مرقوم /2/ حجه الاسلام آقاي سید شهاب الدین حسینی قمی واعظ ، طی مکتوبی در تاریخ 27 ذي قعده 1414 قمري برابر 73
داشته اند که : آقاي احمد اکبري ، مداح تهرانی ، براي ایشان جریان شفا گرفتن در زندگی دوباره خود را که از عنایات بی بی
حضرت رقیه علیه السلام بود ، چنین تعریف کرده است : 5 . به دردي مبتلا شده بودم که اطبا ناامید کردند . خلاصه کمیسیون
پزشکی تشکیل و بنا شد مرا عمل کنند . قبل از عمل به من گفتند ممکن است عمل خوب باشد و ممکن است بد . عمل کردند و
نتیجه اي مثبت بعد از عمل حاصل وصیت کن و با زن و بچه ات دیدار و خداحافظی نما . من هم دست و پایم بسته و روي تخت
افتاده بودم ، فرستادم همه آمدند . وصیت کرده جریان را گفتم و با بچه ها دیدار و وداع کردم . از جمله طفل کوچکی بغلی بود
که او را خم کردند و من صورتش را بوسیدم . همه گریان و افسرده از اطاق بیمارستان بیرون رفتند تا براي تحویل گرفتن جسد من
و جریان مرگ و دفن و ناله آماده شوند . با همان وضع دردناك متوسل شدم به حضرت رقیه علیه السلام و اشعاري و ذکر توسلی
داشتم . چند لحظه نگذشت که دید خانمی مثل ماه پاره جلوي تخت من حاضر شده و مرا با اسم و شهرت صدا زد : برخیز . تعجب
کردم . این کیست که مرا می شناسد و اسمم را می برد ؟ گفتم لابد دختر یکی از هم اطاقیهاي من است که براي احوالپرسی آمده
است . دوباره فرمود : پاشو . گفتم : نمی توانم ، دست و پایم بسته است و حق حرکت ندارم فرمود : کجا دست و پاي تو بسته است
؟ بلند شو . نگاه کردم دیدم دست و پایم باز است . فرمود : چرا بلند نمی شوي ؟ گفتم : عمل کرده ام و نباید از جا حرکت کنم .
گفت : کجا را عمل کرده اي ؟ ببینم . نگاه کردم ، دیدم اصلا اثري از عمل در بدن من نیست و جاي عمل جوش خوده ، کانه
عملی واقع نشده است . تعجب کردم . پرسیدم شما کی هستید ؟ فرمودند : مگر مرا صدا نکرده ، و به من متوسل نشده بودي ؟ و ازتنگ بگیرم به بر کنون که مهمان منی یا ابه بعد تو ویرانه سرایم شده لخت جگر قوت غذایم شده سنگ جفا برگ نوایم شده ز
جور اعداي دنی یا ابه (سیفی ) غمدیده زار حزین نوحه گر از بهر من بی معین تا به سرش اي شه دنیا و دین

گهواره کوچک

8 . عالم متقی و پرهیزگار حضرت حجه الاسلام و المسلمین جناب آقاي سید مرتضی مجتهدي سیستانی از مدرسین حوزه علمیه قم
نقل کردند : آقاي حاج صادق متقیان ، ساکن شهر مشهد مقدس ، که از خدمتگزاران دربار امام حسین علیه السلام است ، در ماه
محرم الحرام سال 1418 هجري قمري برایم چنین نقل کرد : شش سال از ازدواج دخترم گذشت و در این مدت داراي فرزند نشده
بود ، مراجعه به دکترهاي متعدد و عمل به نسخه هاي زیاد ، سودي نبخشیده بود . تا اینکه در ماه صفر سال 1417 هجري قمري
عازم سوریه شدم . قبل از حرکت من ، مادرش گهواره کوچکی درست کرد و به من گفت : آن را به ضریح مطهر حضرت رقیه
علیه السلام ببند ، تا از نگاه لطف آمیز آن بزرگوار بهره مند شویم و حاجتمان روا شود . من گهواره کوچک را با خود به شام بردم
. در شام به زیارت حضرت رقیه علیه السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام رفتم و وارد دربار با عظمت و غم انگیز آن
حضرت شدم . حرم آن مظلومه طوري است که همه زیارت کنندگان را تحت تاثیر قرار میدهد . گهواره را نزدیک ضریح بردم ، و
با توجه و امید ، آن را به ضریح نورانی حضرت بستم شخصی که آنجا ایستاده و نظاره گر کارهاي من بود ، گفت : شما دیگر چرا
به این گونه کارها اعتقاد دارید ؟ گفتم : اعتقاد من به شخص حضرت رقیه علیه السلام است ، نه گهواره ، و این گهواره را وسیله
اظهار اعتقاد و عقیده به خود آن بزرگوار قرار داده ام ، تا از طریق آن ، توجه حضرت رقیه علیه السلام را به خود جلب کنم . هر
کسی به قدر معرفت خود کار می کند و معرفت من در این حد است ، نه عظمت آن بزرگوار . پس از زیارت مراقد اهل بیت علیه
السلام در شام ، به ایران بازگشتم . هنوز چند روز بیشتر نگذشته بود که مادرش گفت : باید دخترمان به آزمایشگاه برود ، تایقین
کنیم که آیا حضرت رقیه علیه السلام حاجت ما را از درگاه الهی گرفته است یا نه ؟ پس از آزمایش جواب مثبت بود ، معلوم شد با
یک گهواره کوچک ، امید و اعتقاد خود را به آن بزرگوار نشان داده و نظر لطف آن حضرت را به سوي خود جلب کرده ایم .
اینک ، دخترم کودکی در گهواره دارد گل و بلبل آن بلبلم که سوخته شد آشیانه ام صیاد سنگدل زده آتش به خانه ام اي گل ز
جاي خیز که بلبل ز ره رسیده بشنو صداي نغمه و بانگ ترانه ام

مادر مسیحی با دیدن کرامت از رقیه علیه السلام مسلمان شد

جناب حجه السلام و المسلمین آقاي سید عسکر حیدري ، از طلاب علوم دینیه حوزه علمیه زینبیه شام چنین نقل کردند : 4 . روزي
زنی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه می آورد . زیرا دکترهاي لبنان او را جواب کرده بودند . زن با دختر مریضششزدیک حرم با عظمت حضرت رقیه علیه السلام منزل می گیرد تا در آنجا براي معالجه فرزندش به دکتر سوریه مراجعه کند ، تا
اینکه روز عاشورا فرا می رسد و او می بیند مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه علیه السلام آنجاست می
روند . از مردم شام می پرسد اینجا چه خبر است ؟ می گویند اینجا حرم دختر امام حسین علیه السلام است . او نیز دختر مریضش را
در منزل تنها گذاشته درب اطاق را می بندد و به حرم حضرت علیه السلام می رود . آنجا متوسل به حضرت رقیه علیه السلام می
شود و گریه می کند ، به حدي که غش می کند و بیهوش می افتد . در آن حال کسی به او می گوید بلند شو برو منزل دخترت
تنهاست و خدا او را شفا داده است . برخاسته به طرف منزل حرکت می کند و می رود درب منزل را می زند ، می بیند دخترش
دارد بازي می کند . وقتی مادر جویاي وضع دخترش می شود و احوال او را می پرسد ، دختر در جواب مادر می گوید وقتی شما
رفتید دختري به نام رقیه وارد اطاق شد و به من گفت بلند شو تا با هم بازي کنیم . آن دختر به من گفت : بگو بسم الله الرحمن
الرحیم تا بتوانی بلند شوي و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم دیدم تمام بدنم سالم است . او داشت با من صحبت می کرد که
شما درب را زدید ، گفت : مادرت آمد . سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین مسلمان شد . عبرت خانه
زائرین قبر من این شام عبرت خانه است مدفنم آباد و قصر دشمنم ویرانه است دختري بودم سه ساله ، دستگیر و بی پدر مرغ بی بال
و پري را این قفس کاشانه است بود سلطانی ستمگر صاحب قدرت یزید فخر می کرد او که مستم در کفن پیمانه است داشت او
کاخی مجلل ، دستگاهی با شکوه خود چه مردي کز غرور سلطنت دیوانه است داشتم من بستري از خاك و بالینی ز خشت همچو
مرغی کو بسا محروم ز آب و دانه است تکیه می زد او به تخت سلطنت با کبر و و جد این تکبر ظالمان را عادت روزانه است من به
دیوار خرابه می نهادم روي خود زین سبب شد رو سفیدم ، شهرتم شاهانه است بر تن رنجور من شد کهنه پیراهن کفن پر شکسته
بلبلی را این خرابه لانه است محو شد آثار او ، تابنده شد آثار من ذلت او عزت من هر دو جاویدانه است (کهنمویی ) چشم عبرت
باز کن ، بیدار شو هر که از اسرار حق آگه نشد بیگانه است

زن فرانسوي در کنار قبر حضرت رقیه علیه السلام

جناب حجه الاسلام و المسلمین آقاي حاج شیخ محمد مهدي تاج لنگرودي (واعظ) صاحب تالیفات کثیره ، در کتاب توسلات یا
راه امیدواران صفحه 161 ، چاپ پنجم چنین می نویسد : 3 . یکی از دوستانم که خود اهل منبر بوده و در فن خطابه و گویندگی از
مشاهیر است و مکرر براي زیارت قبر حضرت رقیه بنت الحسین علیه السلام به شام رفته است ، روي منبر نقل می کرد : در حرم
حضرت رقیه علیه السلام زن فرانسویی را دیدند که دو قالیچه گران قیمت به عنوان هدیه به آستانه مقدسه آورده است . مردم کهمی دانستند او فرانسوي و مسیحی است از دیدن این عمل در تعجب شدند و با خود گفتند که چه چیز باعث شده که یک زن
نامسلمان به این جا آمده و هدیه قیمتی آورده است ؟ چنین موقعی است که حس کنجکاوي در افراد تحریک می شود . روي همین
اصل از او علت این امر را پرسیدند و او در جواب گفت : همان گونه که می دانید من مسلمان نیستم ، ولی وقتی که از فرانسه به
عنوان ماموریت به این جا آمده بودم در منزلی که مجاور این آستانه بود مسکن کردم . اول شبی که می خواستم استراحت کنم
صداي گریه شنیدم . چون آن صداها ادامه داشت و قطع نمی شد . پرسیدم این گریه و صدا از کجاست ؟ در جواب گفتند : این
گریه ها از جوار قبر یک دختري است که در این نزدیکی مدفون است . من خیال می کردم که آن دختر امروز مرده و امشب دفن
شده است که پدر و مادر و سایر بازماندگان وي نوحه سرایی می کنند . ولی به من گفتند الان متجاوز از هزار سال است که از
مرگ و دفن او می گذرد . برشگفتی من افزوده شد و با خود گفتم که چرا مردم بعد از صدها سال این گونه ارادت به خرج می
دهند ؟ بعد معلوم شد این دختر با دختران عادي فرق دارد : او دختر امام حسین علیه السلام است که پدرش را مخالفین و دشمنان
کشته اند و فرزندانش را به این جا که پایتخت یزید بوده به اسیري آورده اند و این دختر در همین جا از فراق پدر جان سپرده و
مدفون گشته است . بعد از این ماجرا روزي به این جا آمدم . دیدم مردم از هر سو عاشقانه می آیند و نذر می کنند و هدیه می
آورند . متوسل می شوند . محبت او چنان در دلم جا کرد که علاقه زیادي به وي پیدا کردم . پس از مدتی به عنوان زایمان مرا به
بیمارستان و زایشگاه بردند . پس از معاینه به من گفتند کودك شما غیر طبیعی به دنیا می آید و ما ناچار از عمل جراحی هستیم .
همین که نام عمل جراحی را شنیدم دانستم که در دهان مرگ قرار گرفته ام . خدایا چه کنم ، خدایا ناراحتم ، گرفتارم چه کنم ،
چاره چیست ؟ و اندیشیدم که ، چاره اي بجز توسل ندارم ، و باید متوسل شوم . . . به ناچار دستم را به سوي این دختر دراز کرده و
گفتم : خدایا به حق این دختري که در اسارت کتک و تازیانه خورده است و به حق پدرش که امام بر حق و نماینده رسولت بوده
است و او را از طریق ظلم کشته اند قسم می دهم مرا از این ورطه هلاکت نجات بده . آنگاه خود این دختر را مخاطب قرار داده و
گفتم : اگر من از این ورطه هلاکت نجات یابم 2 قالیچه قیمتی به آستانه ات هدیه می کنم . خدا شاهد است پس از نذر کردن و
متوسل شدن ، طولی نکشید برخلاف انتظار اطبا و متصدیان زایمان ، ناگهان فرزندم به طور طبیعی متولد شد و از هلاکت نجات
یافتم . اینک نیز به عهد و نذرم وفا کرده و قالیچه ها را تقدیم می کنم . دختر شاه شهید زایرین ، من پیروي از رادمردان کرده ام
پیروي از نهضت شاه شهیدان کرده ام باب من در کربلا جان داد و دین را زنده کرد من هم آخر جان فداي امر قرآن کرده ام من
در دریاي عصمت دختر شاه شهید کاین چنین افتاده ، جا در کنج ویران کرده ام گرچه خوردم تازیانه از عدو در راه شام در بقاي
دین بحق من عهد و پیمان کرده ام دختري هستم سه ساله رنج بی حد دیده ام کاخ ظلم و جور را با خاك یکسان کرده ام خورده
ام سیلی ز دشمن همچو زهرا مادرم چون دفاع از حق جدم شاه مردان کرده ام رنجها بسیار دیدم در ره شام خراب دین حق ترویج با
رنج فراوان کرده ام من گلی هستم ولی اعداي دین خوارم نمود آل سفیان را به ناله خوار و ویران کرده ام در زمین کربلا گرچه
خزان شد باغ دین من به اشک دیده عالم را گلستان کرده ام می دویدم بر سر خار مغیلان نیمه شب این فداکاري براي نور ایمان
کرده ام با پریشانی و با درد و یتیمی تا ابد قبر خود آباد و قصر کفر ویران کرده ام پایداري کرده ام در امر باب تاجدار ظاهرا عالم
پریشان و حال گریان کرده ام در نهادم بود رمزي از شه لب تشنگان واژگون تخت عدو با راز پنهان کرده ام روز محشر کن
( شفاعت از من اي آرام جان عمر خود بیهوده صرف جرم و عصیان کرده ام

 

حضرت فاطمه زهرا علیه السلام در خرابه شام

حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقاي سید مرتضی مجتهدي سیستانی از مدرسین حوزه علمیه قم ، طی نامه اي به دفتر انتشارات
مکتب الحسین علیه السلام چنین مرقوم داشته اند : 2 . عالم ربانی و مفسر قرآن ، جناب حجه الاسلام و المسلمین آقاي حاج سید
حسن درافشان ( 315 ) درباره کرامات مرحوم آیه الله العظمی آقاي حاج سید علی سیستانی (ره ) ( 316 ) چنین نقل کردند . یک روز
در خدمت حضرت آیه الله العظمی آقاي حاج سید علی سیستانی نشسته بودم (در آن زمان من شرح قطر می خواندم ) ، ایشان
پوستینچه اي پوشیده و مشغول مطالعه کتابی بودند . درب خانه را زدند . گفتند معتمد الوزرا آمده و ملاقات می خواهد . در باز شد
و او با کفش وارد خانه شد . آقا چند دقیقه به او اعتنا نکردند و پس از آن رو به او کرده و فرمودند : معتمد ، حیا نمی کنی روي
فرش نبوي با کفش وارد می شوي . او بیرون رفت و کفشش را در آورد ، سپس داخل اطاق شده هفت تیر و کاغذي را از بغل در
آورده و عرض کرد : آقا این حکم قتل شماست ، از مرکز نوشته اند ، بزنم یا زبانتان را جمع می کنید ؟ آقا بغل را باز کردند و
فرمودند : لچک خراباتی شهر بر سرت ، بزن . من نگاه می کردم ، دیدم اشک چشم معتمد جاري شده و گفت : مادرم را می
شناسم ، یعنی حلال زاده ام . آنگاه هفت تیرش را در قاب کرد و رفت . پسر عمو ( 317 ) عرضه داشت : بابا چرا تقیه نمی کنید ؟
چرا می خواهید عالمی را یتیم کنید ؟ آقا فرمودند : بابا محمد جلو بیا پسر عمو نزدیک آمد و نشست . آقا فرمودند : دیشب در عالم
رویا در خرابه شام بودم . تمام اسرا در خرابه بودند . حضرت زهرا علیه السلام و هم تشریف داشتند . من که وارد شدم ، مادرم
فاطمه زهرا علیه السلام فرمود : مادر علی بیا . من جلو رفتم . حضرت مرا در آغوش گرفته ، صورت و دهانم را بوسید و فرمود :
مادر ، بگو و نترس ، حافظ تو منم . پسر جان ، کسی که نگهبانی مثل حضرت زهرا علیه السلام دارد ، براي او دیگران این روباهها
چه کسانی هستند ؟ انتقام ، خطاب به امام زمان سلام الله علیه بیا برادر از خاك سیه این جسم پاك آخر تن صد پاره را اي شاه دین
بنما به خاك آخر بیا در کربلا بنگر که همچون گل بود پرپر تن سبط پیامبر گشته از کین چاك چاك آخر خبرداري چه گفتا در
کنار آن تن خونین میان قتلگه زینب به آه سوز ناك آخر (به زنجیر ستم بین کودکان و خردسالان را سه ساله کودکی در کنج
ویران شد هلاك آخر تن جدت به روي خاك بی غسل و کفن باشد سرش بر روي نی باشد چو ماه تابناك آخر تو اي دست خدا
بیرون بیا از آستین حق براي انتقام آن همه خونهاي پاك آخر

بگو چند جمله از مصیبت دخترم (رقیه ) را بخواند

1 . مرحوم حاج میرزا علی محدث زاده (متوفاي محرم 1369 هجري قمري ) ، فرزند مرحوم محدث عالیمقام حاج شیخ عباس قمی
312 ) رضوان الله تعالی علیهما ، از وعاظ و خطباي مشهور تهران بودند . ایشان می فرمود : یکسال به بیماري و ناراحتی حنجره و )
گرفتگی صدا مبتلا شده بودم ، تا جایی که منبر رفتن وسخنرانی کردن براي من ممکن نبود . مسلم ، هر مریضی در چنین موقعی بهفکر معالجه می افتد ، من نیز به طبیبی متخصص و باتجربه مراجعه کردم . پس از معاینه معلوم شد بیماري من آن قدر شدید است
که بعضی از تارهاي صوتی از کار افتاده و فلج شده و اگر لا علاج نباشد صعب العلاج است . طیب معالج در ضمن نسخه اي که
نوشت دستور استراحت داد و گفت که باید تا چند ماه از منبر رفتن خودداري کنم و حتی با کسی حرف نزنم و اگر چیزي بخواهم
و یا مطلبی را از زن و بچه ام انتظار داشته باشم آنها را بنویسم ، تا در نتیجه استراحت مداوم و استعمال دارو ، شاید سلامتی از دست
رفته مجددا به من برگردد . البته صبر در مقابل چنین بیماري و حرف نزدن با مردم حتی با زن و بچه ، خیلی سخت و طاقتفرساست ،
زیرا انسان بیشتر از هر چیز احتیاج به گفت وشنود دارد و چطور می شود تا چند ماه هیچ نگویم و حرفی نزنم و پیوسته در استراحت
باشم ؟ آن هم معلوم نیست که نتیجه چه باشد . بر همه روشن است که با پیش آمدن چنین بیماري خطرناکی ، چه حال اضطراري
به بیمار دست می دهد . اضطرار و ناراحتی شدید است که آدمی را به یاد یک قدرت فوق العاده می اندازد ، این حالت پریشانی
است که انسان امیدش از تمام چاره هاي بشري قطع شده و به یاد مقربان درگاه الهی می افتد تا بوسیله آنها به درگاه خداوند متعال
عرض حاجت کرده و از دریاي بی پایان لطف خداوند بهره اي بگیرد . من هم با چنین پیش آمدي ، چاره اي جز توسل به ذیل
عنایت حضرت امام حسین علیه السلام نداشتم . روزي بعد از نماز ظهر و عصر ، حال توسل به دست آمد و خیلی اشک ریختم و
سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله علیه السلام را که به وجود مقدس ایشان متوسل بودم مخاطب قرار داده گفتم : یابن رسول الله ،
صبر در مقابل چنین بیماري براي من طاقتفرساست . علاوه بر این من اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند بر ایشان منبر بروم . من از
اول عمر تا به حال علی الدوام منبر رفته ام و از نوکران شما اهل بیتم ، حالا چه شده که باید یکباره از این پست حساس بر اثر
بیماري کنار باشم . ضمنا ماه مبارك رمضان نزدیک است ، دعوتها را چه کنم ؟ آقا عنایتی بفرما تا خدا شفایم دهد . به دنبال این
توسل ، طبق معمول کم کم خوابیدم . در عالم خواب ، خودم را در اطاق بزرگی دیدم که نیمی از آن منور و روشن بود و قسمت
دیگر آن کمی تاریک در آن قسمت که روشن بود حضرت مولی الکونین امام حسین علیه السلام را دیدم که نشسته است . خیلی
خوشحال و خوشوقت شدم و همان توسلی را که در حال بیداري داشتم در حال رویا نیز پیدا کردم . بنا کردم عرض حاجت نمودن
، و مخصوصا اصرار داشتم که ماه مبارك رمضان نزدیک است و من در مساجد متعدد دعوت شده ام ، ولی با این حنجره از کار
افتاده چطور می توانم منبر رفته و سخنرانی نمایم و حال آنکه دکتر منع کرده که حتی با بچه هاي خود نیز حرفی نزنم . چون خیلی
الحاح و تضرع و زاري داشتم ، حضرت اشاره به من کرد و فرمود به آن آقا سید که دم درب نشسته بگو چند جمله از مصیبت
دخترم (رقیه ) را بخواند و شما کمس اشک بریزید ، ان شاء الله تعالی خوب می شوید . من به درب اطاق نگاه کردم دیدم شوهر
خواهرم آقاي حاج آقا مصطفی طباطبائی قمی که از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران می باشد نشسته است . امر آقا را به
شخص نامبرده رساندم . ایشان می خواست از ذکر مصیبت خودداري کند ، حضرت سیدالشهدا علیه السلام فرمود روضه دخترم را
بخوان . ایشان مشغول به ذکر مصیبت حضرت رقیه علیه السلام شد و من هم گریه می کردم و اشک می ریختم ، اما متاسفانه بچه
هایم مرا از خواب بیدار کردند و من هم با ناراحتی از خواب بیدار شدم و متاسف و متاثر بودم که چرا از آن مجلس پر فیض محروم
مانده ام ، ولی دیدن دوباره آن منظره عالی امکان نداشت . همان روز ، ویا روز بعد ، به همان متخصص مراجعه نمودم . خوشبختانه
پس از معاینه معلوم شد که اصلا اثري از ناراحتی و بیماري قبلی در کار نیست . او که سخت در تعجب بود از من پرسید شما چه
خوردید که به این زودي و سریع نتیجه گرفتید ؟ من چگونگی توسل و خواب خودم را بیان کردم . دکتر قلم در دست داشت و سر
پا ایستاده بود ، ولی بعد از شنیدن داستان توسل من بی اختیار قلم از دستش بر زمین افتاد و با یک حالت معنوي که بر اثر نام مولی
الکونین امام حسین علیه السلام به او دست داده بود پشت میز طبابت نشست و قطره قطره اشک بر رخسارش می ریخت . لختی
گریه کرد و سپس گفت : آقا ، این ناراحتی شما جز توسل و عنایت و امداد غیبی چاره و راه علاج دیگري نداشت . ( 313 ) آن سر ،
که خون او ز گلویش چکیده است این گنج غم که در دل خاك آرمیده است این دختر حسین سر از تن بریده است این استدختري که پدر را به خواب دید کز دشت خون به نزد اسیران رسیده است بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت اي عمه جان ،
پدر مگر از من چه دیده است این مسکن خراب پسندیده بهر ما از بهر خود جوار خدا را گزیده است زینب به گریه گفت که باشد
برادرم اندر سفر که قامتم از غم خمیده است پس ناله رقیه و زنها بلند شد و آن ناله را یزید ستمگر شنیده است گفتا برند سوي
خرابه سر حسین آن سر که خون او ز گلویش چکیده است چون دید راس باب ، رقیه بداد جان مرغ روان او سوي جنت پریده است
این است آن سه ساله یتیمی که درجهان جز داغ باب و قتل برادر ندیده است دانی گلاب مرقد این ناز دانه چیست از عاشقان کربلا
( اشک دیده است معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز لیک قبر یزید را به جهان کس ندیده است .